ساعتى تنها نمىگذارى تا به حال خود باشم و قدرى برغريبى خود و جوانانم بنالم كه فردا مجال گريستن ندارم ؟
هلال مىگويد : من خود را برقدمهاى امام عليه السّلام انداخته عرض كردم : قربانت شوم مادرم در عزاى من بگريد چطور شما را تنها گذارم با آنكه شمشير من بركمر و اسبم در زير ران من مىباشد البته شما را تنها نخواهم گذاشت . . . . .
پس از آن هلال مىگويد : ديدم حضرت قدرى در گودى قتلگاه با اشگ و آه بود و سپس رو به خيمهگاه آورد ، من با خود گفتم ببينم حالا آقا به كجا مىرود ، ديدم از در خيمهها گذشت تا به در خيمه خواهرش زينب خاتون رسيد وارد خيمه شد .
زينب خاتون چون برادر را ديد سپندآسا از جا برخاست برادر را استقبال كرد و متكّائى نهاد و برادر را برسر مسند نشانيد .
امام عليه السّلام نيز خواهر را پهلوى خود نشانيد و به وصيّت نمودن مشغول شد و وقايع و مصيبات فردا را براى خواهر بازگو فرمود
شعر
گفت اى خواهر غمديده بىياور من * يك زمانى بنشين در برم اى خواهر من
خالى از اشگ كن اين ديده چون دريا را * تا بگويم به تو من واقعه فردا را
تو مهين دختر زهرائى و ناموس رسول * پرورش يافته جسم تو در آغوش بتول
باش آگه كه اجل دست گريبان منست * اين شب آخر عمر من و ياران منست
آخر عمر من و اوّل بىيارى تو است * شب قتل من و ايّام گرفتارى تو است