را كفايت كند .
عمر گفت : امروز مرا مهلت ده تا در اين كار بينديشم .
گفت : چنين باشد .
عمر به خانه آمد و با دوستان و متّصلان خويش در اين كار مشاورت كرد ، هيچ كس مصلحت نمىديد كه او كشتن حسين را قبول نمايد ، همگان او را بترسانيدند .
حمزة بن المغيره كه برادر خواهر او بود روى به دو آورد و گفت : زينهار كه جنگ حسين و كشتن او را قبول نكنى كه خويش را در گناهى برزگ اندازى و اللّه اگر تو را در دنيا هيچ چيز نباشد بهتر از آن است كه بدان جهان روى و خون حسين بن على عليهما السّلام را در گردن داشته باشى .
عمر خاموش شد ، امّا به هيچ نوع دل از ولايت رى برنمىتوانست گرفت ، ديگر روز بامداد بنزديك ابن زياد آمد ، عبيد اللّه از او پرسيد كه اى عمر چه انديشه كردى ؟
گفت : اى امير تو انعامى فرمودى پيش از آنكه مبحث حسين بن على در ميان آيد مردمان مرا تهنيت گفتند اگر امروز مثال از من بازستانى خجل شوم لطف كن و مرا به قتال حسين بن على مفرماى و آن ولايت برمن مقرّر دار ، امروز در كوفه جماعتى هستند از اشراف چون اسماء بن خارجه و محمّد بن اشعث و كثير بن شهاب و غيره ، بهريك از ايشان كه اين خدمت فرمائى منتها پذيرند و خاطر امير را از اين دغدغه فارغ گردانند ، از راه كرم و احسان مرا از كشتن حسين بن على بن ابيطالب معاف دار .
پسر زياد گفت : معارف كوفه را برمن مىشمارى ، من خود ايشان را مىبينم اگر دل مرا از كار حسين فارغ كنى دوست عزيز باشى و الّا مثال وى بازده و در خانه بنشين تا تو را به اكراه و تكليف برهيچگاه ندارم عمر خاموش شد و خشم پسر زياد زيادت گشت او را گفت اگر نروى و با حسين بن على جنگ نكنى و فرمان من
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 291
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٢٩١