تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برد و چون به دار الاماره رسيد و سرها را نزد عبيد اللّه بن زياد نهاد ، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود قضيبى بردست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بىاختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست و آن‌گاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه : واى برتو در كجا ايشان را يافتى ؟ گفت : در خانه پيرزنى از ما ايشان مهمان بودند . ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد ، گفت : حق ضيافت ايشان را مراعات نكردى ؟ گفت : بلى مراعات ايشان نكردم . گفت : وقتى كه مىخواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند ؟ آن ملعون يك ، يك سخنان آن كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند ، پس از نماز دست نياز بدرگاه الهى برداشتند و گفتند : يا حىّ يا حليم ، يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحقّ عبيد اللّه گفت : كه احكم الحاكمين حكم كرد ، كيست كه برخيزد و اين فاسق را به درك فرستد ؟ مردى از اهل شام گفت : اى امير اين كار را به من حواله كن . عبيد اللّه گفت : اين فاسق را ببر در همان مكانى كه اين كودكان در آنجا كشته شده‌اند گردن بزن و بگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود نزد من بياور . آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را برنيزه زده بجانب عبيد اللّه كوچ مىداد ، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير و سنان خويش كرده و مىگفتند اين سر قاتل ذريّه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله است .