قلّه : سركوه و بلندتر از هر چيز .
قواى متضادّه :
قوّتهايى كه ضدّ و مخالف يكديگر باشند ، و در مبحث « اعضا » بيان « قوا » گذشت . « 1 »
قيروطى :
موم روغن .
قوّت جاذبه :
قوّتى است كه جذب غذا و امثال آن كند ، و در « قوا » در بحث « اعضا » گفته شد . « 2 »
قردان :
« 3 » حيوانى است كه آن را به پارسى « 4 » كنه گويند .
قلّاده :
گردنبند .
قوارير : آبگينه . « 5 »
قنينه :
« 6 » ظرفى كه شراب و امثال آن در آن كنند .
قرع و انبيق :
« 7 » آلتى است كه كيمياگران بعضى از ادويّه را در آن « 8 » گدازند . « 9 »
قيح :
ريم .
فايده : مادّهء ورمهاى گرم اگر به صورت خلطى مانده ، آن را قيح گويند و اگر به صورت خلطى نمانده باشد ، آن را مدّه گويند .
حرف الكاف
الأعضاء
كعب :
به پارسى بژول « 10 » گويند .
هامش
( 1 ) . س : - قواى متضاده . . . گذشت .
( 2 ) . س : - و در قوا در . . . شد .
( 3 ) . جمع اين كلمه قراد است . ( منتهى الارب )
( 4 ) . م : به پارسى آن را .
( 5 ) . قوارير : جمع قاروره ، و به معنى شيشههاست .
( 6 ) . به صورت « قنينه » نيز خوانده مىشود .
( 7 ) . قرع و انبيق : دستگاهى است كه جهت تقطير مايعات به كار مىرود و آن مجموع دو ظرف است : يكى قرع كه ديگى است شبيه كدو براى جوشاندن موادى است كه مىخواهند تقطير كنند و ديگرى انبيق كه جهت تقطير بخارات حاصل از قرع است . ( دايرة المعارف فارسى ) .
( 8 ) . م : بدان .
( 9 ) . س ، م : گذارند .
( 10 ) . همان شتالنگ يا قاب است .