زكام گويند و اگر از « 1 » طريق حلق آيد ، نزله است .
زحير :
حركت معاى مستقيم است كه مريض را به دفع براز خواند به طريق اضطرار نه به « 2 » اختيار ، به سبب خلطى تيز يا ورمى در معاى مستقيم و دفع نشود از او مگر اندك رطوبتى مخاطى .
المتفرّقات
زبل :
سرگين .
زبد :
« 3 » مسكه و به شيرازى زبد را نمشك گويند .
زبد :
كف .
زرزور « 4 » :
مرغى است .
زهر :
گل گياهها و نور بهار درختها ، و زهر را بر « ازهار » و نور را بر « انوار » جمع كنند . « 5 »
زهومت :
بويى است كه به كرمانى آن را سهار « 6 » گويند ، مثل بوى پيه و دنبه و غيرها . « 7 »
حرف السّين
الأعضاء
سرّه :
ناف .
الأمراض
سقطه :
كوفتگى است كه از افتادن از بلندى حادث شود .
هامش
( 1 ) . م : - از .
( 2 ) . س : - به .
( 3 ) . زبد : كفك شير و سرشير ، و آنچه به وسيلهء جنبانيدن و حركت دادن ( مشك و مانند آن ) از شير گاو و گوسفند گرفته مىشود ، و اينجا معنى دوم مراد است . صاحب اختيارات بديعى بهترين نوع آن را از شير ميش مىداند .
( 4 ) . زر زور : مرغى است از نوع عصفور ، به معنى معمولى آن سارك( Etourneau )، هنگامى كه مسئله از مرغى باشد كه تكرار چند كلمهاى را فراگرفته باشد ، ولى معنى باسترك( Grive )را نيز مىدهد ، و جمع آن زرازير است . ( ر . ك : دزى ، ج 1 ، ص 585 ؛ نقل از لغتنامه ) .
( 5 ) . م : كند .
( 6 ) . م : سهاد .
( 7 ) . س : - و غيرها .