و سكنگبين « 1 » ساده و آب خيار كدو و شيرهء تخم تورك « 2 » و آب نقوع فواكه « 3 » دهند « 4 » .
و « 5 » غذا كشكاب بايد « 6 » فرمودن « 7 » .
باب بيست و پنجم « 8 » : در ربو
ربو تنگى نفس است در حال « 9 » رفتن و حركت كردن به سبب ممتلى و پر شدن قصبهء شش از رطوبات لزج و « 10 » دوسنده .
علاج : شراب زوفا « 11 » و بيخ مهك و پر سياوشان و تخم رازيانه و گل شكر بايد « 12 » دادن « 13 » و قى فرمودن پس از آنكه خردل و عسل خورده باشد با سكنجبين عسلى « 14 » و آب تربيزه « 15 » .
و « 16 » غذا نخودآب با مغز بادام دهند « 17 » .
هامش
( 1 ) . م : سكنجبين .
( 2 ) . م : تبرك .
( 3 ) . ل : فواكهه .
( 4 ) . م : بايد دادن .
( 5 ) . م : - و .
( 6 ) . م : - بايد .
( 7 ) . م : دادن .
( 8 ) . م : + از مقالهء دوم .
( 9 ) . م : حالت .
( 10 ) . م : - و .
( 11 ) . زوفا : بضم اول ، دوايى است و آن دو نوع مىباشد : خشك و تر . خشك را زوفاى يابس مىگويند و آن به برگ سناى مكى مىماند و بهترين وى آن است كه از كوه بيت المقدس آورند و آن به زوفاى مصرى شهرت دارد ؛ گرم و خشك است در سوم . و تر را زوفاى رطب ، و آن چركى است كه بر زير دنبهء گوسفند ارمن جمع مىشود .
( برهان قاطع ) . « گياهچهاى است معطر كه به شكل خودرو ، در جنوب اروپا ، آسياى صغير ، روسيه و ايران مىرويد . قسمت مورد استعمال اين گياه ، سرشاخههاى گلدار آن است . » ( قانونچه ، ص 184 ، حواشى مترجم ) ؛ « زوفاى رطب ؛ وسخى است كه بر دنبههاى ميش ارمنى جمع شود . » ( اختيارات بديعى ، ص 211 ) ؛ اما در اينجا مراد زوفاى يابس است . ر . ك : همان .
( 12 ) . ل : - بايد .
( 13 ) . ل : دهند .
( 14 ) . ل : عسل .
( 15 ) . م : تربزه ؛ تربزه : به فتح اول و ضم ثالث ، هندوانه و خيار بادرنگ باشد و به ضم اول ترب را گويند . ( برهان قاطع ) ، « فجل ؛ به پارسى ترب خوانند و به شيرازى تربزه . » ( اختيارات بديعى ، ص 322 ) ؛ تربيزه : در جنوب ايران ، تربچه را گويند . » ( لغتنامه ) . احتمالا معنى دوم تداول ديگرى از تربچه است . بنابراين ضبط صحيح آن بايد تربيژه باشد . هرچند التباس ژ ، چ ، ز ، ج از عوارض رسم الخط معيوب پهلوى نيز بوده است و قطعا نمىتوان گفت كه آيا ضبط « ز » نوعى محدوديت رسم الخطى است يا اصلا « ز » واريانس لهجهاى « ژ » ، « ج » يا « چ » است . به همين دليل ادعاى تفضيل ضبطى بر ضبط ديگر ، بىاندازه سهلانگارانه مىباشد .
( 16 ) . م : - و .
( 17 ) . ل : + و اللّه اعلم ؛ م : دادن .