باب بيست و هفتم « 1 » : در ذات الريه
ذات الريه آماس شش است « 2 » . سبب آن ممتلى « 3 » شش باشد « 4 » از بسيارى خون .
علامت آن تب تيز باشد و تنگى نفس « 5 » - گوئيا كه گلو مىفشارند - و سرخى روى .
علاج : رگ باسليق « 6 » بايد زدن و خون به مقدار قوت بيرون كردن و جلاب عناب و بنفشه و نيلوفر و نبات و ترنجبين دادن و لعاب بهدانه و بنگو و روغن بادام لعوق « 7 » ساختن و طبع را نرم كردن « 8 » به مطبوخى « 9 » از سناى مكى و بنفشه و نيلوفر و عناب و سپستان و ترنجبين و شير خشت .
و « 10 » غذا كشكاب با خشخاش و عناب و نيلوفر « 11 » و روغن گل و « 12 » بادام بايد « 13 » دادن « 14 » .
باب بيست و هشتم « 15 » : در سل
ريش شدن شش را سل خوانند « 16 » . سبب « 17 » آن « 18 » نزلهء تيز است كه از سر به شش فرود « 19 » آيد و شش را ريش كند .
علامت آن « 20 » : هرگاه كه خداوند سرفه و ذات الريه [ را ] به سرفه خون و ريم بيرون
هامش
( 1 ) . م : + از مقالهء دوم .
( 2 ) . م : باشد .
( 3 ) . اين نمونه از موارد كاربرد اسم مفعول به جاى مصدر است . هرچند مىتوان آن را به حسب محدوديتهاى رسم الخطى ، اسم مصدر دانست و به شكل « ممتلىاى » نوشت .
( 4 ) . م : - سبب . . . باشد .
( 5 ) . ل : + با .
( 6 ) . باسليق : به كسر سين . كلمهاى يونانى است كه در اصل به معنى پادشاه بزرگ است و از بهر پيوستگى اين رگ به اندامهاى شريف او را باسليق نام كردند و اندر تن به جاى پادشاهى بزرگ شناختند و اين شاهرگى است در دست . ( لغتنامه ) .
( 7 ) . لعوق : داروى ليسيدنى ، هر چيز آبدار با قوام . ( لغتنامه ) .
( 8 ) . ساختن .
( 9 ) . ل : مطبوخ .
( 10 ) . م : - و .
( 11 ) . م : نيلوفر و عناب .
( 12 ) . ل : - و .
( 13 ) . م : - بايد .
( 14 ) . ل : + و اللّه اعلم بالصواب .
( 15 ) . م : + از مقالهء دوم .
( 16 ) . م : گويند .
( 17 ) . م : اسباب .
( 18 ) . م : سل .
( 19 ) . م : به زير .
( 20 ) . م : سل .