تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 1332

مساهمون:

ص١٣٣٢
مگر منشورهاى پوچ و ياساهاى بىمعنا * ببر هرگز شفاى اين مريض محتضر دارد بدان تا در جهان رايج بود كالاى شهوت‌ران * يكى خونخوار مىگردد ، يكى خون در جگر دارد هر آن كس مىزند بر ريشهء دين تيشه از غفلت * فناى خلق عالم را مسلّم در نظر دارد ندانم دشمن از گمراهى ملّت چه مىخواهد * همى دانم عداوت با همه نوع بشر دارد ز مرگ باشرافت جوى راه رستگارى را * و گرنه زندگى با ننگ ره سوى سقر دارد « 1 »
شاعر ضد حجاب ناشناخته‌اى هم‌چنين مىسرايد :
اين يار ماه روى كه پابند چادر است * بىشك مطيع گفته آخوند قُلدُر است چون مىكنيم علّت اين گفته را سؤال * تنها جواب منطقى او تغيّر است چادر دليل عصمت و عفّت نمىشود * اين حرف را مزن كه از آن گوش ما پر است « 2 »
شاعر ديگرى با اشاره به زلف پريشان زنان رشت چنين سروده است :
شد پاره غيرت عجم از غيرت شما * اينك بياوريد كه زن‌ها رفو كنند نسوان رشت زلف پريشان گشاده‌رو * تشريح عيب‌هاى شما موبه‌مو كنند حكم طبيعت است كه بايد شود ذليل * هر ملّتى كه راحتى و عيش خو كنند ايوان پى شكسته مرمّت نمىشود * صد بار اگر به ظاهر وى رنگ و رو كنند آزاديت به دستهء شمشير بسته‌اند * مردان هميشه تكيه خود را به دو كنند نوحى ز نو ببايد و طوفان وى ز نو * تا لكه‌هاى ننگ شما شستشو كنند مردى بزرگ بايد و عزمى بزرگ‌تر * تا حلّ مشكلات به نيروى او كنند « 3 »
به نوشتهء خراسانى ، شاعر ديوانهء بىشرافتى اين اشعار را گفته است :
تا قامت دراز تو پنهان به چادر است * ما را ز ديدن تو كمال تنفّر است گردد نجابت تو به يك چشمك امتحان * تشخيص هندوانه به ضرب تلنگر است شُل مىشوى همين‌كه سر كيسه شُل شود * خر سر فرود آورد ، آنجا كه آخور است در چادرى كه زشتى خود را كنى نهان * از چشم آدمى كه دمى با تو دمخور است در ناف كشورى متمدّن تو را هنوز * بر تن لباس مسخرهء دختر لُر است چادر ز سر بنه كه به زندان ارتجاع * هر چادرى به منزلهء يك كريدر است بيمار ارتجاعى و بهر شفاى تو * اين گفته‌هاى تلخ چو داروى دكتر است « 4 »
اين شعر را هم نويسندهء احسن الحكايات نقل كرده ، اما شاعر آن را ياد نكرده است .
هامش
( 1 ) . كشف الغرور ، صص 140 - 141 ؛ احسن الحكايات ، ص 142 - 143 ( 2 ) . احسن الحكايات ، ص 55 ( 3 ) . همان ، صص 76 - 77 ( 4 ) . همان ، صص 148 - 149