مگر منشورهاى پوچ و ياساهاى بىمعنا * ببر هرگز شفاى اين مريض محتضر دارد
بدان تا در جهان رايج بود كالاى شهوتران * يكى خونخوار مىگردد ، يكى خون در جگر دارد
هر آن كس مىزند بر ريشهء دين تيشه از غفلت * فناى خلق عالم را مسلّم در نظر دارد
ندانم دشمن از گمراهى ملّت چه مىخواهد * همى دانم عداوت با همه نوع بشر دارد
ز مرگ باشرافت جوى راه رستگارى را * و گرنه زندگى با ننگ ره سوى سقر دارد « 1 »
شاعر ضد حجاب ناشناختهاى همچنين مىسرايد :
اين يار ماه روى كه پابند چادر است * بىشك مطيع گفته آخوند قُلدُر است
چون مىكنيم علّت اين گفته را سؤال * تنها جواب منطقى او تغيّر است
چادر دليل عصمت و عفّت نمىشود * اين حرف را مزن كه از آن گوش ما پر است « 2 »
شاعر ديگرى با اشاره به زلف پريشان زنان رشت چنين سروده است :
شد پاره غيرت عجم از غيرت شما * اينك بياوريد كه زنها رفو كنند
نسوان رشت زلف پريشان گشادهرو * تشريح عيبهاى شما موبهمو كنند
حكم طبيعت است كه بايد شود ذليل * هر ملّتى كه راحتى و عيش خو كنند
ايوان پى شكسته مرمّت نمىشود * صد بار اگر به ظاهر وى رنگ و رو كنند
آزاديت به دستهء شمشير بستهاند * مردان هميشه تكيه خود را به دو كنند
نوحى ز نو ببايد و طوفان وى ز نو * تا لكههاى ننگ شما شستشو كنند
مردى بزرگ بايد و عزمى بزرگتر * تا حلّ مشكلات به نيروى او كنند « 3 »
به نوشتهء خراسانى ، شاعر ديوانهء بىشرافتى اين اشعار را گفته است :
تا قامت دراز تو پنهان به چادر است * ما را ز ديدن تو كمال تنفّر است
گردد نجابت تو به يك چشمك امتحان * تشخيص هندوانه به ضرب تلنگر است
شُل مىشوى همينكه سر كيسه شُل شود * خر سر فرود آورد ، آنجا كه آخور است
در چادرى كه زشتى خود را كنى نهان * از چشم آدمى كه دمى با تو دمخور است
در ناف كشورى متمدّن تو را هنوز * بر تن لباس مسخرهء دختر لُر است
چادر ز سر بنه كه به زندان ارتجاع * هر چادرى به منزلهء يك كريدر است
بيمار ارتجاعى و بهر شفاى تو * اين گفتههاى تلخ چو داروى دكتر است « 4 »
اين شعر را هم نويسندهء احسن الحكايات نقل كرده ، اما شاعر آن را ياد نكرده است .
هامش
( 1 ) . كشف الغرور ، صص 140 - 141 ؛ احسن الحكايات ، ص 142 - 143
( 2 ) . احسن الحكايات ، ص 55
( 3 ) . همان ، صص 76 - 77
( 4 ) . همان ، صص 148 - 149