وجودى كه مىشنوى ، ناظر شوى ، به حقيقت نفوس ناطقه ، لا اقل كه « امر اللّه » و « روح اللّه » اند و :
« نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 » را مصداقاند ، و اينها در اوايل ، پيش از استكمال ، در صف نعال « عالم امر » واقعاند . و بعد از اين ، ناظر شوى به حقيقت وجود عقول كليّه و ارواح مرسلهء مفارقه و مرتبهء اسما و صفات ذات « نور الانوار » - تعالى - كه اين ، حقايق مرتبتين ؛ « جمع » و « جمع الجمع » باشند . پس ، چون به بصيرت نظر كردى ، لا اقل از وجود نفوس ، اين قدر برخورى كه از عالم جمع است و مقدار و لون و شكل ، مثل صور « عالم فرق » ندارد ، چه جاى صور « فرق الفرق » ؟
و دانى كه مجرّد است و از ظلمت ماديّت و ابعاد مكانى و تمادى زمانى ، عرى و برى است و نور است . و حكماى اشراق ، او را « نور اسپهبد » گفتهاند ، بلكه گذشت كه : علم - كه يك شأن از شئون اوست - « نور » است كه معصومين عليه السّلام فرمودهاند :
« العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء » « 2 » ، و بعضى از حكما « علم » را تعريف كردهاند كه : « العلم كون الشىء نورا لنفسه و نورا لغيره » . « 3 »
بلكه ، در اين هنگام ، اگر « عنايت » شامل تو شود ، اذعان كنى به آنچه حكماء راسخين و عرفاء شامخين فرمودهاند كه : به هر جا وجود حقيقى سارى شده است ، به قدر وجود در آن جا « علم » و « قدرت » و « ارادت » و « حيات » و « محبّت » و نحو اينها ، سرايت نموده است . به اين معنى كه اينها عين وجودند ، چه اگر اين مطلب در وجودات فرقيّه ، براى هر عاقل ظهور نداشته باشد ، مگر اصحاب فراست كه :
« ينظرون بنور الله » « 4 » اند در وجود نفوس ناطقه ، اگر غورى كنند ، ظهور دارد ، يعنى :
علم خود به خود و ارادت و محبّت خود به خود و قدرت بر قواى خود . چه ، در موضع خود مبرهن است كه علم نفس به خود « حضورى » است ، نه حصولى و خود « علم » و « عالم » و « معلوم » است ، و نيز ، خود محبّت به خود است چنان كه گذشت .
و چون وجود همهء قوّتها و وجود آثار آنها را داراست ، قدرت است و چون علم
هامش
( 1 ) - حجر / 29 .
( 2 ) - حديث عنوان بصرى .
( 3 ) - تعريف از « حكمة الاشراق » است .
( 4 ) - شيعتنا ينظرون بنور اللّه ، « بحار الانوار » ، ج 68 / 167 .