و مثل اين ، در باب « لطف » بسيار است ، و همچنين در باب « قهر » گويد :
گشته گُرگان ، هر يكى ، خوهاى تو « 1 » * مىدرانند از غضب ، اعضاى تو
« 2 » و نيز در باب « لطف و قهر » - هر دو - گويد :
كو حرير قزدرى خود رشته * ور ز خارى ، خستهء خود گشته
« 3 » سيّم از اقوال مزيفه - در « معاد جسمانى » - قول اصحاب جزء لا يتجزّى است كه اجزاى لا يتجزّى را ، مادّهء هر جسمى دانند و علاوه بر اين ، شيئيّت شىء را و هذيّت آن را به مادّه مىدانند ، و در ظرف صورت كه آن هم نيست مگر تأليف آن اجزاء ، نوع تأليفى معتبر است ، نه شخص تأليف . پس ، هر گاه فردى از نوع تأليف اوّل در همان اجزاء حاصل شود - كه بعينها باقىاند - عود مىكند ، شخص اوّل ، زيرا كه شخص مادّه بعينه باقى است ، و شخص صورت ، مثل صورت اوّل . و اين قول ، با قواعد عقليّه مطابق نيست ؛ امّا اوّلا : جزء لا يتجزّى باطل است به حيثيّتى كه نزديك به بديهى است بطلانش ، و امّا ثانيا : اجزاى هر بدنى ، بعد از مفارقت نفس ، اگر به تجرّد قائل باشند ، بايد معطّل بمانند از صور ، و تخصيص بدون مخصّص است ، در اكتساب صورتى ، دون صورتى و در علاقهء نفسى ، دون نفسى .
و امّا ثالثا : هرگاه شيئيّت و هويّت مركّب با آن اجزا باشد ، در حال افتراق آنها در شرق و غرب ، بايد همان مركّب باشد و اين مركّب ، آن مركّب قبل و بعد باشد و آن صور متلاحقه متّحد الهويّه باشند ، اگر آن مادّه باقى در احوال است . چه ، آن مشخّص است ، چنان كه به تحقيق ، اين شخص واحد « شابّ » ، همان « كهل » و « شيخ » بود ، به سبب وحدت مشخّص كه « نفس ناطقه » بود . و اگر باقى در احوال نيست و « حادث » است ، هر حادثى ، مسبوق به مادّه و مدّت است ، پس تسلسل لازم آيد در موادّ و پيش اصحاب ، جزء تسلسل تعاقبى و اجتماعى ، هر دو باطل است .
هامش
( 1 ) - گشته گرگان يك به يك ، خوهاى تو . . .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 4 / 274 - رمضانى - ج 2 / 459 - نيكلسون - و ج 11 / 61 - جعفرى -
( 3 ) - در « مثنوى » يافت نشد .