تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥

فصل در بقاى نفس ناطقه است ، بعد از فساد بدن :

ما فى الحديث : « خلقتم للبقاء لا للفناء » ، « 1 » برهانش آن است كه : هر چه معدوم است ، يا بذاته معدوم است ، يا به طريان ضدّ و منافى بر محلّ آن ، چون بياض [ كه ] معدوم مىشود ، به طريان سواد بر محلّ بياض ، و فصل ، بر موصوف به « وصل » و نور بر موصوف به « ظلمت » ، و صورت نوعيّهء هوا ، بر محلّ آب ، و صورت نوعيّهء نار ، بر محلّ هوا و عكس اينها ، الى غير ذلك . و داخل در اين است : « كلّ كائن فاسد و كلّ مركّب ينحل » « 2 » ، زيرا كه فساد كائن و انحلال تركيب ، از غلبهء يكى از اضداد و منافيات است بر ديگرى ، يا به انعدام يكى از علل اربع . و نفس ناطقه ، اگر بذاتها معدوم باشد ، وجودش ممتنع باشد ، و ضدّ و منافى ندارند كه انعدامش به تصادم باشد ، چنان كه در عالم اجسام هست ، بلكه در مطلق جواهر ، نيست تضادّ ، چه جاى جواهر مجرّده و تركيب خارجى ندارد ، از مثل عناصر تا « كلّ مركب ينحلّ » « 3 » آن را بگيرد ، چون بدن و علّت فاعلى و غائى نفس ، جوهر مفارق است كه انعدام ندارد و فرض انعدام عقل كلّى ، فرض انعدام مبداء المبادى است ، « تعالى عن ذلك علوّا كبيرا » . « 4 » و علّت ماديّه و صوريّه ندارد ، زيرا كه مجرّد است ، بلكه گفتيم : ماهيّت ندارد ، پس چون تجرّد نفس ثابت شده است - كه منطبع در جسم نيست - بلكه جسم به اعتبار مزاج ، آلت آن است ، پس هر گاه از صلاحيّت آليّت برون رود ، قدح نكند در بقاى آن جوهر مجرّد ، چنان كه اختلال منشار ضرر ندارد به بقاى نجّار ، يا زنگ آينه و عدم قبول آن ، نور شمس را ، و عكس را ، ضرر ندارد به وجود عاكس . و چگونه تقاضا نكند ، نور قاهر ، شعاع خود را كه ذات نور مدبّر باشد ، و مزاج بدن ، شرط تعلّق بود و تغيّر در ذات نفس نيست ، چون تغيّر در انوار قاهرهء عقليّه
هامش
( 1 ) - ما خلقتم للفناء ، بل خلقتم للبقاء ، « بحار الانوار » ، ج 6 / 249 . ( 2 ) - « قواعد كلى فلسفى » ، ج 2 / 452 . ( 3 ) - همان . ( 4 ) - آنچه در قرآن آمده است ، اين گونه است :« سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً » ،، اسرى / 43 .