ديگر است . و اين برهان ، باطل مىكند تناسخ را مطلقا ؛ چه نزولى و چه صعودى .
- و نشايد بگوئى كه : در صعودى ، نفس نباتى بالفعل شده و مادّهء حيوانى در مراتب حيوانيّت بالقوّه است ، نه در مراتب نباتيّت ،
- زيرا كه گوئيم : در مراتب نباتيّت نيز بالقوّه است ، چه مادّهء « حيوان » ، مادّهء « نبات » نيز هست ، چه حيوان « جسم نامى » است ، پس نفس نباتى ، اينجا در مراتب نفس « بالفعل » است كه مىخواهد به مقام « حيوانى » گام گذارد و از مقام نبات مفارقت كرده و مادّهء نباتيّه در ضمن مادّهء حيوانيّه در اوّل درجات مادّهء نباتات . پس ، تطابق نيست ميانهء صورت - كه نفس نباتى مستنسخه باشد - و مادّهاش ، چه اين مادّه براى نفس نباتيّهء بالقوّه لايق است و همچنين در نفس حيوانيّه كه خواهد به مقام انسانى گام گذارد ، كلام يكى است .
و امّا « اجتماع نفسين » كه برهانى است مشهور از مشّائين ، بيانش آن است كه :
حدوث هر حادثى - چه نفس باشد و چه غير آن - از مبداء مفارق دائم الفيض ، توقّف ندارد ، مگر بر حدوث استعداد در « قابل » ، و قابل [ در ] اينجا ، مزاج صالح بدن است . پس ، استعداد بدن كه تامّ شد ، فيض از واهب ، بدون مهلت مىآيد و الّا تخلّف معلول از علّت تامّه خواهد بود و اين محال است . پس ، نفسى به آن بدن تعلّق گيرد ، و اگر نفس ديگر هم بر سبيل « تناسخ » به آن تعلّق گيرد ، اجتماع نفسين در بدن واحد لازم آيد .
يا گوئيم : نفس مستنسخه ، استعداد مادّه مىخواهد و چون مادّه مستعدّ شد ، از باطن ، « فيض جديد » آيد بىمهلت ، مثل مواضع ديگر ، چه حكم امثال ، واحد است .
پس ، « اجتماع نفسين » شود و منع نمىكند ، نفس مستنسخه ، حصول نفس جديد را از واهب ، زيرا كه هيچ يك ، به منع اولى نيست از ديگرى ، چه اين ، نازل منزلهء آن است كه « اشراق » ، از « شمس » بر قابل مقابل بتابد ، بعد از رفع حجاب و سراجى حاضر باشد ، يا چون رفع حجاب شود ، « اشراق » از « شمس » فايض شود بر ديوار .
پس ، اگر آنجا جسم صيقلى باشد ، منعكس مىشود نورش از آن بر ديوار ، پس مىتابد دو نور شمسى ؛ « استقامى » و « انعكاسى » بر [ يك ] ديوار .
لكن ، « لازم » - كه اجتماع نفسين در بدن واحد باشد - ممتنع است ، زيرا كه
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 380
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٨٠