چه ، جاى « 1 » نفس ، حيثيّت تعليلى مىخواهد . پس ، وجوبش بالغير است و معروض وجوب غيرى ، « ممكن » است ، ولى « امكان » در وجود ، غير امكان در ماهيّت است كه تعلّق و فقر است ، يا نقص وجود است كه شيخ فرموده ، و امكان در ماهيّت ، سلب الضّرورتين است كه احقّ تفسيرات و مقرّر است ، در ميزان معقولات و تساوى الطّرفين است ، بنا بر بطلان اولويّت ، يا جواز الطّرفين ، بنا بر جوازش در نزد متكلّم . و اينها در وجود راه ندارد ، زيرا كه « وجود » براى وجود ضرور است . چه ، ثبوت شىء از براى خودش ، اعنى : انفكاك نداشتن « خود » از « خود » ، ضرور است و سلب شىء از نفسش ، محال است .
و نيز به سبب شىء به سوى نفسش ، مساوى نيست با نسبت عدمش با آن ، و همچنين ، نيست در وجود « جواز » ، پس امكان در « وجود » ، تقوّم و فقر آن است به وجوب و اين فقر ، ذاتى آن است ، نه عارضى . چه ، حقيقت لغويّه و عرفيّه مراد نيست ، بلكه عرفيّه خاصّه ، اعنى : مقتضاى « برهان » و « عيان » و « حقيقت » ، نزد اهل حقيقت است كه خواهند آن را « وجود » گويند و خواهند « فقر » و « تقوّم » و « ربط » و « تعلّق » گويند و معانى مصدريّه را اراده نمىكنند .
شواهد سمعيّه : ادلّهء سمعيه نيز بر تجرّد نفس ، بسيار است :
امّا از قرآن : قوله تعالى ، در حقّ آدم و اولادش :
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
. « 2 » بيانش اين است كه : « روح » اقسام دارد و درجات آنها ، به ترتيب متفاضل است ، روح نباتى ، و روح حيوانى ، و روح ملكى ، و روح اللّه ، و فرمود : « در آدم دميدم از روح خودم » ، و روح اللّه ، تجرّدش و وسعتش ، به حسب سعهء وجود اللّه است و در خور تجرّد او . و گفتيم : مطلق آدم را شامل شود ، اين آيهء شريفه ، زيرا كه آيهء قبل از اين آيه ، در مطلق انسان است ، چه فرموده :
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ، وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ »
،
« وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ
هامش
( 1 ) - « جاى » زايد است .
( 2 ) - حجر / 29 .