هى لا تتقوّم بادراك نفسها ، اذ هو بعد نفسها و لا بادراك غيرها ، اذ لا يلزمها و استعداد الادراك عرضىّ » .
يعنى : ادراك ، اگر عدم غيبت مذكور باشد ، تعبيرى است از همان وجود مجرّد از ماهيّت ، و علم « حضورى » است و مطلوب است . و اگر « حصولى » باشد و صورتى باشد محصّل ، مثل علمهائى كه حكما و متكلّمين به احوال نفس دارند - كه بر حضورى زايد است - نمىتواند « عين » نفس ، يا « جزء » نفس باشد .
چه ، تشقيق مىكنيم به منفصله صاحب اجزاء ثلاثه و گوئيم : حصولى ، ادراك الشّىء است ، پس ذات نفس ، يا متقوّم است به ادراك حصولى به خود ، يا به ادراك مر غير خود را ، يا به استعداد ادراك ، و جميع باطل است ، به آنچه لازم آورده و بعد فرموده كه :
- « قيل لى ، فاذا ينبغى ان يجب وجودك و ليس كذا ، قلت الوجود الواجبى ، هو الوجود المحض الّذى لا اتمّ منه و وجودى ناقص و هو منه كالنّور الشّعاعى من النّور الشّمسى و الاختلاف بالكمال و النّقص لا يحتاج الى مميّز فصلى و امكان هذه نقص وجودها و وجوبه كمال وجوده الّذى لا اكمل منه ، انتهى .
- معترض گويد كه :
هر گاه تو به حسب گوهر ذات نفست ، وجود بىماهيّت هستى ، پس بايد واجب الوجود باشى ، ولى نه از اين راه كه نفس ، وجود است بلا ماهيّة و واجب نيز وجود است بلا ماهيّة ، پس نفس واجب است . چه ، اين مغالطه است ، از باب سوء تأليف كه شكل دوّم است مؤلف از موجبتين ، بلكه از اين راه آمده كه نفس وجود است و وجود ممتنع العدم ، چه مقابل « قابل » ، « مقابل » نيست و ممتنع العدم « واجب » است .
- پس جواب داده است كه :
واجب الوجود محض ، وجودى است كه اتمّ و اكمل از آن نباشد و غير متناهى در شدّت نوريّت باشد و وجودى است كه « بذاته » و « لذاته » موجود است ، بدون حيثيّت تعليلى و تقييدى و قضاياى منعقده در حقّ او . و صفات او قضيهء ضروريّهء ازليه است ، نه ضروريهء ذاتيه ، چه جاى ضروريات ديگر و وجود عقل .
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 344
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٤٤