در موضوع . پس ، آن ماهيّت در ذاتم نيست ، چه هر ماهيّت و هر مفهوم كه اعتبار مىكنم ، مستحقّ صدق « هو » است و ذاتم آن است كه مصداق « أنا » است و سلب موضوع « عدم » است ، پس ذاتم موجود حقيقى است ، چه ماهيّت و سلب ، چون از اين تعريف ساقط شد ، باقى ماند « وجود » .
و امّا اضافات در ذاتم نيست ، چه اصل اضافهء تدبير بدن ، در گوهر ذاتم نيست ، چنان كه شيخ فرموده : در رسم ، نفسيّت معتبر است ، يعنى اضافه ، در تعريف نفسيّت است و نفسيّت ، اضافهء ذات است و يكى از طوارى ذات است ، نه آنكه اين اضافه در ذات معتبر باشد .
چنان كه دانسته [ اى ] ، كينونت عقليهء كليّه داشتهايم ، و كينونت عقليهء كليّه خواهيم داشت ، بعد از غناى از بدن . پس ، اين اضافه ، تدبير جسم كه نباشد در ذات نفس ، چگونه اضافات به جهت مطلقه يا جهت سفلى يا عليا و به وضع مطلق يا وضع استقامت و انحنا - كه از عوارض بدن است - مىگيرد ، گوهر ذات را ؟ و بر اين قياس كن ، عوارض ديگر را :
- « و الجوهرية ان كان لها معنى آخر ، لست احصلها و احصل ذاتى و أنا غير غايب عنها » يعنى : آن معنى ديگر ، در ذاتم نيست ، چه غير غايب از من ، غير غايب از من است .
- « و ليس لها فصل فانّى اعرفها بنفس عدم غيبتى عنها »
يعنى : علم حضورى دارد به آن وجود ، ذاتم و اين حضور ، مرجعش عدم غيبت ذاتم از ذاتم باشد ، نه حضور شىء براى شىء كه اثنينيّت بخواهد .
- « و لو كان لها فصل لا خصوصية وراء الوجود لأدركتها حتى ادركتها » .
چه ، ادراك ، مقوّم و متقدّم است بر ادراك متقوّم :
- « اذ لا اقرب منّى الىّ و لست ارى فى ذاتى عند التّفصيل الّا وجودا و ادراكا فحيث امتاز عن غيره بعوارض » .
يعنى : نه به « ما به الامتياز ذاتى » چون فصل ، تا « ما به الاشتراك ذاتى » بخواهد و تركيب بيايد و ماهيّت داشته باشد و ادراك على ما سبق ، يعنى : عدم غيبت مجرّد از خود .
- « فلم يبق الّا الوجود ، ثمّ الادراك اخذ له مفهوم محصّل غير ما قيل فهو ادراك شىء و
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 343
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٤٣