رئيسه يا مرئوسهء از بدن است ؟ و اين ، باطل است ؛ امّا ظاهره ، پس پر ظاهر است ، و امّا باطنه نيز معلوم است كه جسم به و غول در ظلمت هيولانى و به تباعد مكانى و تمادى سيلانى زمانى گرفتار است ، و بناى علم بر « نور » و « جمعيّت » و « حضور » است ، و اگر قوّتى و عرضى در بدن است ، همچنين . چه ، اين انظلام و تفارق محل ، حالّ را بگيرد .
ديگر آنكه ، بايد همه پيشه باشد و هيچ قوّتى نيست كه چنين باشد . اگر قوّت « باصره » است ، از ديدنى خبر دارد و بس ! و از شنيدنى خبر ندارد ، و اگر « سامعه » است ، به خلاف اين است ، و اگر « حسّ مشترك » است - كه شئون خمسه دارد - از معانى جزئيّه خبر ندارد ، چه جاى كليّه ؟ بلكه پائينتر - كه شوق و تحريك است - شأن آن نيست و همچنين ، عرضى در روح بخارى ، يا در وعائى از اوعيه .
- و اگر بگوئى : شايد قوّتى در بدن باشد جسمانيّه ، صاحب اين صفات گوناگون و ما علم به آن - على التّعيين - نداشته باشيم ، - گوئيم : ثابت كرديم كه متّصف به اين صفات ، « خود » هستيم ، و علم به خود داريم ، به علم « حضورى » كه اتمّ از علم « حصولى » است ، و در حكماء و فضلاء ، هر دو علم جمع است ، چگونه علم به آن نيست ، سيّما براى متفقّدين ؟ و اگر صاحب اين شئون و وجود ذى فنون ، جوهرى است مجرّد از مادّه و عوارض مفارقهء گوناگون ، فهو المطلوب . بيت
اگر يك چيز ، ديگر گون نمايد * عجب نبود كه بوقلمون نمايد
تو ، هم يك چيزى و چندين هزارى * دليل از خويش ، روشنتر ندارى
« يك چيزى » ، با نظر به اصل محفوظ در مراتب نفس ، ولى « چندين هزارى » به اعتبار فنون و اطوار نفس :
« وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً »
. « 1 »
برهان نهم : آن است كه اگر نفس ناطقه جسمانيّه باشد و حلول داشته باشد در قلب صنوبرى ، يا در دماغ ، بايد نفس « دائم التّعقل » باشد محلّ خود را ، يا هرگز تعقّل نكند آن را .
هامش
( 1 ) - نوح / 14 :« وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً ».