برهان چهارم آن است كه : نفس ناطقه تعقّل مىكند ، ذات نفس ناطقهء خود را و هر چه تعقّل مىكند ذاتى را ، پس آن ذات « حصول » دارد براى آن . پس ، ذات نفس ناطقه ، حاصل است براى خود و خالى نيست كه تعقّل نفس ناطقه خود را ، يا به صورت مساويه است و علم حصولى دارد ، يا به دارائى حقيقت خود كه علم حضورى باشد . و اوّل ، مستلزم « اجتماع مثلين » است و محال است . پس ، معيّن است دوّم .
و در ترتيب صورت قياس گوئيم كه : نفس ناطقه ، ذاتش حاصل است براى ذاتش ، و هر چه ذاتش حاصل است براى ذاتش ، حالّ در « مادّه » نيست . پس ، نفس ناطقه حالّ در مادّه نيست .
و به اين برهان اشارت كرده ارسطاطاليس حكيم ، با قولش كه : « كلّ من راجع الى ذاته ، فهو روحانى » .
برهان پنجم آن است كه : نفس ناطقه ، ادراك مىكند ذات خود را و آلات خود را و ادراك كند « ادراك » خود را ، و شيئى از مدارك جسمانيّه ، مثل مشاعر ظاهره و وهم و خيال و حسّ مشترك نيستند چنين . زيرا كه ادراك آنها ، به توسّط « آلت » است و متخلّل نشود آلت ، ميانهء « شىء » و « ذات شىء » و ميانهء « ذات » و « آلت » و ميانهء « ذات شىء » و ادراكش ذاتش را ، چه ادراكش ، ادراك ذاتش را نيز حضورى است و مرجعش ، ذات آن است .
ازالة ريب : بر اين حجّت و حجّت سابق بر اين ، ايراد كردهاند كه :
- منقوض است به ادراك حيوانات ، خود را ، با آنكه نفوس آنها مجرّد نيستند . و دليل بر اينكه ادراك خود مىكنند ، آن است كه طالب « ملايم » خود و هارب « منافر » خودند و طلب ملايم خود ، موقوف است بر ادراك خود و همچنين [ است ] ، « هرب » از منافر خود .
و نيست كه طالب ملايم مطلق و هارب از منافر ، مطلق باشند و الّا بهيمه - مثلا - مدرك كلّى شود و اين باطل است و تناسخ محال است و نيز طلب ملايم غير ، مثل طلب ملايم خود و هرب از منافر غير ، مثل هرب از منافر خود خواهد بود و نه چنين است .
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 332
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٣٢