به « علىّ حكيم » نيز تأويل شده و شيخ فريد « 1 » ، در شأن هيكل توحيد گفته است :
روز و شب اين هفت پر كار ، اى پسر ! * از براى توست ، بر كار اى پسر !
طاعت روحانيان از بهر توست * خلد و دوزخ ، عكس لطف و قهر و توست
قدسيان ، يكسر سجودت كردهاند * جزو و كل ، غرق وجودت كردهاند
ظاهرت جزو است و باطن كُل ، كُل * خويش را ، قاصر مبين در عينِ ذل
تن ز جان نبود جدا ، عضوى از اوست * جان ز كُل ، نبود جُدا ، جزوى ازوست
« تن ز جان » اه ، اشارت است به قول تحقيقى كه : نفس « جسمانية الحدوث و روحانية البقا » ست ، بلكه صريح است ، و همچنين است در صراحت « جزو و كل » ، اه . « 2 »
و برهان بر اينكه افعالى كه به قوى نسبت مىدهند ، همه افعال نفس است ، آن است كه : ديدن و شنيدن و چشيدن و غير اينها از ادراكات ظاهره و باطنه و تحريكات شوقيّه و حركات اراديّه و غير اينها را ، نسبت به خود مىدهى ، و جدا نيست كه از گوهر ذات نفس است .
و چنان كه تعقّلات كليّات ، از ذات نفس است و ارادت كليّه كه از صميم عقل است ، همه را از ذات « نفس ناطقه » مىدانى و به خود نسبت مىدهى ، همچنين ادراكات جزئيّه و اشواق و حركات را هم ، بى [ هيچ ] تفاوت ، همه را از همين ذات مىدانى و فاعل همه را « يكى » و آن يكى را « ذات خود » مىدانى و بدون شائبهء مجاز ، گوئى : « ادراك كردم » و « حركت كردم » و « شوق كردم » ، چنان كه به حقيقت گوئى : « تعقّل كردم » . و اگر گوئى : « نسبت به خود دادم ، چون به قواى تن خود كردم » ، گوئيم : اين مجاز مىشود ، از قبيل اسناد فعل مباشر به آمر - كما مرّ -
و ديگر آن كه : قواى جزئيّه ، چون ادراك كنند ، اگر مؤدّى نشود به ادراك خود نفس ، پس « نفس » ادراك نكرده [ باشد ، ] و اگر مؤدّى شود ، پس « نفس » ادراك جزئيّات كند ، چنانچه ادراك كليّات كند ، و چگونه ادراك جزئيّات نكند ، و حال آن كه « تن » و قواى تن را ، علم حضورى دارد ، به نحو جزئيّت و هويّت . پس ، نفس
هامش
( 1 ) - مقصود عطار نيشابورى است .
( 2 ) - همان « الخ » است .