شىء به شىء با سر عصا - كه بدون شعور است - و حكم ادراك ، نسبت واقعه است ، چه تصديق است و حكم اينجا ، ادراك اين هيئت تركيبيّه است و چنان كه - مثلا - هيولى و صورتى كه تركيبشان مؤدّى به وحدت شده ، « جسم » است ، نه « هيولى » و صورتى كه چون حجر ، موضوع به جنب انسان باشد ، همچنين ادراك بصر « لون » را و ذوق « طعم » را ، بىادراك تركيب حقيقى ، موجب حكم وهم نشود ، با آنكه نتواند نسبت صوريّه را برسد .
دليل دوّم آنكه : ديده مىشود قطرهء نازلهء « خط » و شعلهء جوّالهء « دايره » ، و [ در حالى كه ] در خارج نيست ، مگر « قطره » و « شعله » ، و اين نيست در بصر ، امّا به طريقهء اصحاب شعاع ، زيرا كه بودن قطره و شعله در حدّ سابق ، منتفى است وقت بودن در حدّ لاحق . پس ، چگونه شعاع متّصل به آن باشد ؟
و امّا به طريقهء اصحاب انطباع ، چگونه معدوم شبحى ديگر باشد كه اين امتداد در آن مرتسم باشد كه بودن قطره يا شعله در حدّى كه در آن حسّ ، رسم شده زايل نشود ، وقتى كه بودن در حدّ ديگر در آن رسم شود و همچنين در توالى ، به قدرى كه آن خط احساس مىشود و بصر كفايت نكند . چه ، احساس « بصر » مشروط است به مقابله و حضور مبصر .
دليل سيّم آنكه : آدمى ، احساس مىكند صورى را كه در امور خارجيّه وجود ندارند ، گاه در حال مرض ، مثل مبرسم كه چيزهائى مشاهده كند كه تحقّق در مواد ندارند ، از امور موحشه و غير آن و الّا هر سليم الحواسّ ، بايد آنها را مشاهده كند . و گاه در حال صحّت ، مثل نفوس شريفه كه صور بهيّه و اصوات حسنه و غيرها [ را ] مشاهده مىكنند . و شكّى در آنها ندارند ، سيّما ارباب كرامات و اهل سلوك . و معلوم است كه اينها را نتوان گفت ، در عقلاند ، چه اشباح و مقادير جزئيّه ، بار يافته به مقام « عقل » نيستند و در مشاعر « ظاهره » نيز نيستند - چنان كه گفتيم - بلكه آن چيزها را بينند ، هر چند چشم خود را ببندند ، و نيز در « خيال » نيستند ، چه ، خيال « مدرك » نيست ، بلكه « حافظ » است ، و اگر مدرك باشد ، پس آنچه در خيال است ، بايد دائم ، مشاهده باشد براى صاحبش ، پس ، در حس مشترك است .
و سبب اينكه براى اهلش ، اين چيزها مشاهدند [ و نه غير ] ، آن است كه :
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 296
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٢٩٦