و گاه تشبيه كنند آن را به حوضى كه از پنج نهر ، آب به آن حوض آيد و چون ادراك همهء محسوسات كند ، آن را « حسّ مشترك » گويند . و همچنين از آن راه كه چون آيينهء دو روئى است ؛ روئى به « ظاهر » دارد و از طرق حواس ، ادراك محسوسات كند و روئى به « باطن » دارد و صور خياليّه را و تركيبات متخيّله را در باطن ادراك كند . و دليل بر وجود « حسّ مشترك » چند چيز است :
اوّل آنكه : حكم مىكنيم كه اين شىء سفيد - كه شكر است - شيرين است و قاضى و حاكم بر دو چيز ، بايد كه حاضر باشد او را مقتضى عليهما ، پس مدرك واحدى بايد كه هر دو در آن جمع باشند ، نه چون هر يك از حواسّ كه از حاضر در نزد خود خبر دارد و بس ! چه ، « بصر » از مدرك « سمع » خبر ندارد و بالعكس .
- و بعضى اعتراض كردهاند كه : حاكم بايد كه طرفين و نسبت ميانهء آن دو تا را درك كند و « نسبت » ، امر معنوى است و ادراك آن ، شأن وهم است .
- جواب آن است كه : « نسبت » در امور صوريّه ، « صورى » است و ادراكش ، وظيفهء حسّ مشترك است و در معانى ، [ امرى ] « معنوى » است . پس ، فوقيّت آسمان بر زمين ، نسبت وضعيّه است و مدرك حسّ است ، و فوقيّت نفس بر قوا معنويّه است و مدرك اين فوقيّت ، اگر جزئى باشد ، « وهم » است .
و بعضى ديگر مثل بهمنيار و غيره ، اعتراض كردهاند به اينكه : حاكم به اينكه « هذا الملون حلو » ، مدرك صور بودنش واجب نيست ، بلكه جايز است كه نفس مدرك « لون » باشد ، به بصر و مدرك « طعم » باشد ، به ذوق ، قوّت ديگر حكم كند كه اين طعم ، براى چيزى است كه اين لون را دارد ، و اين قوّت مانند « عقل » است يا « وهم » .
راقم گويد : در دفع اين اعتراض كه « عقل » چون مدرك كليّات است ، اين حكم جزئى ، بدون واسطه از آن نيست و چون اين حكم به نسبت صوريّه است - كما مرّ - از وهم نيست كه وهم نسبت معنويّه جزئيّه را مدرك است ، پس بايد از « حسّ مشترك » باشد به استعمال عقل ، آن را ، و صورت « لون » جزئى و « طعم » جزئى بايد در خود آن حسّ باشد ، صورت لون در « بصر » و صورت طعم در « ذوق » ، موجب حكم نشود .
و اصل تركيب و انضمام نيز ، حكم نشود كه آن عمل ، متصرّفه است ، مثل ضمّ
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 295
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٢٩٥