است و شرف مدرك ، شرف مدرك است ، خاصّه بنا بر قول به انشاء يا اتّحاد مدرك و مدرك بالذّات .
سيّم آنكه مدركات باصره ، امور قارّه است و مدركات سامعه ، امور غير قارّه متشابكهء به عدم .
چهارم آنكه بصر فايض مىشود بر مادّه ، بعد از سمع ، چنان كه در عقرب و خلد « 1 » و در سلسلهء صعود ، اوّل « اخس » آيد ، و بعد « اشرف » .
پنجم آنكه « بصر » ، فيصل ميانهء حق و باطل است ، و « سمع » مثار اشتباه است :
« شنيدن كى بود مانند ديدن ؟ » و علم و عرفان ، چون شدّت كند ، « ابصار » و « بينش » گويند .
ششم آنكه عرش بصر و مظهر آن ، شرافت و عجايب بسيار دارد ، چنان كه طبقات و رطوبات قنديلين آويخته از عرشش را رسيدى ! و عجايب سمع ، به اين مثابه نيست .
- و اگر بگوئى : « سمع » الفاظ موضوعهء دالّه بر حقايق را مىرسد و با آن ، استكمال نفس ناطقه مىشود ، - گوئيم : شأن سمع ، شنيدن اصوات است كه اعراض غير قارهاند و فهم معانى به اعلى المدارك است كه « عقل » باشد . و ديگر آنكه : معارض است اين ، با ديدن خطوط و نقوش كتب علميّه و استكمال نفس ، با مطالعهء اينها كه اينها وجود « كتبى » حقايقاند ، چنان كه آنها وجود « لفظى » حقايقاند . و اگر اتّصالى به عالم معنى به شنيدنى موسيقارى است ، پس مثل آن ، يا اقوم و ادوم از آن ، به ديدنى اختبارئى است و اشرارى ، اين معارض است به اشرارى آن .
فصل در كيفيّت ديدن ، چيزها را در صيقليّات :
اصحاب انطباع گويند : متلوّن مضىء ، صورتش در جسم صيقلى منطبع شود و از آنجا ، صورت در جليديّه منطبع گردد . و اصحاب شعاع گويند كه : شعاع عين ، واقع شود بر صيقلى ، و از آنجا
هامش
( 1 ) - بقاء و دوام را گويند و مانند « خلود » است .