نباتى » بيرون مىشود از تعريف . و اگر بگوئيم : مصدر افعال متخالفه ، بدون ادراك و اراده ، همين « نفس نباتى » مىماند . و اگر بگوئيم : مبداء افعال متخالف ، با ادراك و اراده ، « نفس فلكيّه » بيرون مىشود ، چه افعال متخالفه ندارد .
چه ، هر نفس فلكيّه ، بر طريقهء واحده تدوير مىدهد ، فلك خود را . آنكه حركت « شرقيّه » دارد ، هرگز « غربيّه » ندارد و بالعكس ، و آنكه « سريعه » دارد ، هرگز « بطيئه » ندارد و بالعكس ، همه آيهء :
« لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا »
« 1 » را حكايت مىكنند .
و بعضى ، تعريف جامع نفوس ثلاث ارضيه را « كمال اوّل لجسم طبيعى آلى ذى حياه بالقوّه » دانند . پس ، [ طبق اين تعريف ] ، « كمال » چيزى است كه فعليّتى باشد و « كمال اوّل » چيزى است كه نوعيّت « نوع » ، به آن باشد ، مثل صورت نوعيّهء « ماء » و « نار » و غير اينها در طبايع ، و صورت « سيف » و نحو آن ، در صنايع .
و كمال ثانى ، تابع كمال اوّل و از افعال و انفعالات مترقّبه از آن است ، چون « برودت » و « عذوبت » ماء و « ضوء » و « تسخين » نار و « حدّت » و « قطع » سيف . و بالجمله ، اين دو ، در تكوينيّات ، چون « فرايض » و « نوافل » در تكليفيّات باشند . پس ، نفس ناطقه ، منوّع انسانيّت و كمال اوّل او [ ست ] ، نه « علم » و « قدرت » كه كمال ثانوى باشند .
و قول ايشان « لجسم » ، بيرون كرد كمال اوّل مجرّدات را ، و « طبيعى » ، بيرون كرد صور اجسام صناعيّه را ، مثل صورت سيف و نحو آن . چه ، « جسم طبيعى » ، در عرف حكما سه اطلاق دارد : يكى مقابل « صناعى » ، و دوّم « طبيعى » ، مقابل تعليمى و اينجا اين مراد نيست . چه ، نفس كه براى جسم طبيعى « كمال » است ، براى جسم تعليمى آن نيز كمال است بالتّبع ، سيّما كه عارض غير متأخّر در وجود است ، نسبت به طبيعى .
و تفاوت ، به « اطلاق » و « تعيين » است ، چنان كه شيخ رئيس و غيره تصريح كردهاند . و سيّم « طبيعى » - مقابل مثالى و برزخى - كه از اجسام « بين العالمين » است و اينجا اين هم مراد نيست كه آن هم از متعلّقات نفوس است و نفسيّت نفس
هامش
( 1 ) - احزاب و فتح / 23 .