و امّا تعريف خاصّ به هر يك ، آن است كه بگوئيم :
- النّفس النّباتية ، كمال اوّل لجسم طبيعى آلى تتغذّى و تنمو فقط ،
- و [ النّفس ] الحيوانيّة ، كمال اوّل لجسم طبيعى آلى تحسّ و تتحرّك بالارادة فقط ،
- و [ النّفس ] الانسانيّة ، كمال اوّل لجسم طبيعى آلىّ تعقل الكليّات و تستنبط الآراء ،
- و [ النّفس ] الفلكية ، كمال اوّل لجسم طبيعى ذى ادراك و حركة دائمين .
و ليكن ، اين تعاريف - چه عمومى و چه خصوصى - براى نفس است از حيثيّت نفسيّت ، و نفس « اسم » است براى اضافت او به بدن ، اضافهء تدبير و تكميل .
و امّا معرفت ذات نفس ناطقه ، پس استيناف نظر ديگر مىخواهد ، از باب مبادى و غايات كه « ما هو » ، در حقيقت ذات او « لم هو » است و چگونه تحديد مىشود ، آنكه حدّ يقف و مقام معلومى ندارد ، چنان كه مادهء انسان ناسوتى در تكوينيّات ، به هر مقام رسيد واقف نشد ، مقام بهترش دادند ؛ پس ، در « جمادى » واقف نشد ، به « نباتى » رسيد ، و در « نباتى » واقف نشد ، به « حيوانى » رسيد ، و در « حيوانى » واقف نشد ، به « انسانى » رسيد ، همچنين [ است ] انسان ملكوتى ، در تكليفيّات و مقامات سير الى الله تعالى .
بيت
هر چه در اين راه نشانت دهند * گر نستانى ، به از آنت دهند
پس ، ذات نفس ناطقه ، اجلّ است از اضافهء تدبيريّه به بدن و از اينكه [ صرفا ] كمال بدن باشد . چه ، هر مجرّدى ، كمال ذات خود است ، چنان كه گذشت و در مقام « عقل » و « معقول » غنى است از بدن و آلات بدن و چگونه مجرّد ، كمال « جسم » شود ، و چگونه تركيب حقيقى محقّق شود ، ميانهء مجرّد و مادّى ؟ و مجرّد وضع ندارد با مادّى ، تا صورت نوعيّه آن باشد .
و اين تعريف براى نفسيّت و صفت اضافيّه ، مثل آن است كه تعريف كنى « بنّا » را به « من صدر عنه البنا » . پس ، بعضى از آثار او دانسته مىشود ، نه ذات او و نه كمالات و شئون ديگر او ، و شايد او متألّهى باشد و دانسته نشود ، مگر به انظار ديگر و مشاهداتى .
بيت
دانش نفست ، نه كار سرسرى است * گر به حق دانا شوى ، دانى كه چيست