را مسخّر است به :
« نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ »
. « 1 » پس ، نفس ناطقه ، از وادى جبروت است و ظلّ لاهوت است . مثنوى
سايهء يزدان بود ، بندهء خدا * مردهء اين عالم و زندهء خدا
« 2 » و ان شاء الله ، تجرّد نفس ناطقه را به تفصيل بيان خواهيم كرد . و امّا مطلب « هل بسيطه » كه وجود مطلق نفس باشد ، دليلش آن است كه : ما مشاهده مىكنيم اجسامى را كه ادراكى دارند و حركت اراديى چون حيوانات ، و افعال گوناگون دارند ، چون اينها و « نباتات » ، از تغذيه و تنميه و توليد مثل و غيرها ، حتّى افعال متقابله ، چنان كه مىبينيم در نبات ، تحريك مىكند ريشها را به سفل و اغصان را به علوّ . و جذب و دفع و تغليظ و ترقيق و تبييض و تسويد و تحميض - الى غير ذلك - دارد ، و مبداء اين آثار ، « جسم » نتواند بود .
چه ، اجسام در جسميّت ، « امثال » اند و حكم امثال در « ما يجوز » و « ما لا يجوز » واحد است و حال آنكه بسيار اجسام هستند كه اين آثار را ندارند ، و نه طبيعت كه در عنصر است و نه صورت نوعيّه كه در جماد و معدن است . چه ، فعل آنها بر و تيرهء واحده است . پس ، بايد مبداء ديگر باشد كه آن را « نفس » گوئيم . و امّا مطلب « ماى حقيقيّه » :
پس ، تحقيق آن است كه : نفس نطقيّهء قدسيّه ، ماهيّت ندارد - چنان كه بيايد - ليكن ، « نفس » - من حيث النّفسيّه - را تعريفى و رسمى است . و چون « 3 » نفس را ، چهار قسم متخالف است كه [ عبارت از ] نفس « سماويّه » است و « ارضيه » .
باز ارضيه سه قسمت [ است ] : « نباتيّه » ، و « حيوانيه حسيّه » ، و « نطقيّهء قدسيّه » .
بعضى را - چون امام فخر رازى - گمان اين است كه : نتوان اينها را در يك تعريف جمع كرد . چه ، اگر بگوييم : « نفس » آن است كه مبداء فعل ما باشد ، طبيعت و غيرها ، بايد « نفس » باشند ! و اگر بگوئيم : مبداء فعل ، با ادراك و اراده ، [ طبق اين بيان ] « نفس
هامش
( 1 ) - الصّفّ / 13 .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 11 - رمضانى - و ج 1 / 27 - نيكلسون -
( 3 ) - « چون » زايد به نظر مىرسد .