سالى .
و همچنين تكرار به امثال است ، نه باعيانها و اشخاصها كه : « لا تكرار فى التّجلى » .
و گفتيم كه : هر موجودى ، مظهر اسم
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
« 1 » است . پس ، چنان كه « اوضاع » به امثال رجوع كند :
« وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ »
« 2 » ، لوازم اوضاع نيز به امثال رجوع كنند و عود شىء ، بمثله ، نه بعينه و « شخصه » ، بناى عالم ، بر اين است .
پس ، چنان كه « كلها » و « هيجان » ، در نباتات و حيوانات عود كنند به اشباه ، به تبعيّت عود شمس به بروج شماليّه در اقليم رابع - مثلا - همچنين ، اگر لوازم ورود ثوابت به برج حمل - مثلا - به امثال بگيرى ، باكى نيست ، چنان كه قيامت را حق تعالى « ساعة » فرموده و پنجاه هزار سال را « يومى » شمرده كه :
« تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ »
« 3 » .
چون حق ، واسع عليم و موسّع قديم است ، گويند : پارسيان قديم ، يك دوره كيوان را يك روز ، يا يك شبانه روز مىشمردند ، و چنان كه در دعاى پادشاه جم جاه ما - خلّد اللّه ملكه - بايد سرود كه :
بيت
باقى به دوامى كه در احاد سنينش * ساعات شمارند ، الوف دوران را
« 4 » و در آن ، انسان جبروتى و ملكوتى ، مبالغه ندارد كه وجودى كه كليّت و حيطت دارد « وعاء » او نيز سعت دارد ، و علامهء شيرازى ، در « شرح حكمة الاشراق » مدّت را ، سى و شش هزار سال و چهار صد و بيست و پنج سال نوشته و « فيه نظر » گفته .
و راقم كه غر را - كه مدّت يك دوره « ثوابت » است - اولى مىداند ، از براى استيناف اوضاع و لوازم و تغيير معظم در عالم . و يوذاسف بعد از انقضاى مدّت ، رجوع نفوس را باعيانها مىداند و اين « تناسخ » است و باطل و با :
« كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي
هامش
است . « قرآن ، نماد حيات معقول » / 241 .
( 1 ) - شورى / 11 .
( 2 ) - طارق / 11 .
( 3 ) - معارج / 4 .
( 4 ) - جاى شگفت است كه سبزوارى ، در اوج يك چنين انديشهء فلسفى مهمّى ، باز به « پادشاه جم جاه » فكر مىكرده است !