كمال و فعليّت و نوريّت . پس ، صادر اوّل كه عقل اوّل باشد ، مثل واجب تعالى ، « احدى الذّات » و « احدى الجهة » نيست ، بلكه تركيب دارد از سه جهت ؛ « وجوب » ، « وجود خاص » ، و « امكان » . و به عبارت ديگر : « نور » و « ظلّ » و « ظلمت » .
امّا « نور » ، وجوب وجه الّلهى است و امّا « ظلّ » ، وجود مشوب به ماهيّت ، و امّا « ظلمت » امكان كه عدم است و ما به حذاء ندارد ، چه دو سلب است ؛ سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم . و اگر خواهى ، بگو : در تعيين سه جهت ؛ علم به مبداء اعنى : به وجوب و وجه الله و علم به ذات خودش ، و اين دو قسم است :
ذات نوريّهاش كه وجود خاصّ بود و ذات ظلمانيّهاش كه ماهيّت امكانيّهاش بود ، پس از علمش به مبدائش .
و اگر خواهى بگو : از جهت وجوب و نور ، چه « علم حضورى » [ كه ] عين « معلوم » است ، عقل ثانى آمد ، و از جهت علمش به ذات نورىاش و وجود خاصّش ، يا ظليّتش ، « نفس » فلك اطلس آمد ، و از جهت علمش ، ظلمانيّتش و امكانش و ظلمتش ، « جسم » فلك اطلس آمد .
و بر اين تقرير ، وارد نيايد اعتراض امام رازى و امثالش كه : ماهيّت اعتباريّه ، يا امكان - كه سلب است - چگونه مبداء فلك مىشوند ؟ زيرا كه « علم » مبداء شد ، و ماهيّت و امكان موجود يا وجود به ماهيّت و امكان ، مبداء شد ، نه نفس مفهوم .
و در مثال ، چنان است كه كسى خبير باشد به تقوّم وجودش ، به وجود قيّوم تعالى . و از اين خبرت ، اهتزازى در وى پيدا شود كه لا يوصف . و ادراك كمالى در خود و سعادتى كند و شكفتگى در وجه او پيدا شود . و اگر ادراك نقصى و شقاوتى در خود كند ، انقباضى يا اسودادى در وجه او پيدا شود ، چنان كه خواجه عبد الله انصارى گويد : « الهى ! چون در تو نگرم ، پادشاهىام تاج بر سر ، و چون در خود نگرم ، خاك بلكه از خاك كمتر » « 1 » .
و همچنين ، از هر عقلى ، عقلى و فلكى نفسا و بدنا فايض شد ، تا رسيد به عقل عاشر . پس ، از وجوب او نفس ناطقه و از وجوب مشوب به ماهيّت او ، صورت
هامش
( 1 ) - « منازل السائرين » / 62 .