حضورى قائل شدهاند ، و بر ارتسام صور در اين ، مجرّد لازم نمىآيد . چه ، اين مجرّد قابل آن صور است و فاعل صور ، واجب تعالى است . و اينكه او را « نفس الامر » خواند ، به دو معنى است :
- يكى آنكه : لسان قرآنى است كه تعبير از مجرّدات به « امر » فرموده ، پس فلان حكم ، مطابق « نفس الامر » است ، يعنى : مطابق احكام « عالم امر » است .
- دويم آنكه : « امر عام » مراد باشد و آنكه شيئيّت شىء ، به تمام آن است و تامّ هر شىء در عالم عقل كلّى است ، بلكه حقّ نفس الامر ، « علم حقّ » است كه جامع كل معلومات است ، به نحو اتمّ و اعلى .
تاكيد اشراقى : حكيم محقّق صدر المتألهين - قدّس سرّه - نيز ادراك كليّات عقليّه را به مشاهدهء نفس مىداند ، ذوات نوريّه را ، ولى از مكان بعيد ، و انشاد مىكند در اين مقام ، آيهء شريفه را :
« وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ »
. « 1 » يعنى : چرا متذكّر نمىشويد « نشئهء ثانيه » را كه آنچه در مثال اصغر است ، انموزجى است ، از آنچه در آخرت صورى و معاد جسمانى است و آنچه در عقل بالفعل متّصل است ، نمونه [ اى ] از عالم جبروت و ابداع خارجى است كه ماوراى دنيا و آخرت است ، خاصّه در كسانى كه طرح كونين و خلع نعلين كردهاند .
و ادراك كليّات حكمت پسند حقيقتمند دارند كه در عين آنكه وجود جمعى و رتقى تجرّدى ، هر حقيقت كليّه را مىرسد و مقام « كثرت در وحدت » آن را متّصل مىشود ، مقام « وحدت در كثرت » آن را نيز مشتمل باشد و همهء فعليّات « رقايق » و « رقايق الرّقايق » را ، دارا باشد آن كلّى و از ذاتيّات و لوازم ، چيزى فرو گذاشت نشود .
و راقم گويد كه :
كليّات عقليّه ، در اوايل نيل عقل آنها را ، اشعهء انوار قواهر ادنون هستند و رقايق مثاليّه ، اظلّهء اشعه . پس قلوب آدميّين و صدور منشرحهء ايشان ، در اوايل مطارح الاشعّة و الاظلّةاند ، تا در اواخر ، به آنها پيوندند و متّحد شوند و انوار مدبره ، « انوار قاهره » گردند .
هامش
( 1 ) - واقعه / 62 .