براى هر شىء و « بصر » بصر است ، به قياس هر مبصر ، نه نسبت به هر شىء . پس ، ذات حق سبحانه ، علم است به هر شىء ممكن و اراده است به هر خير ممكن .
و اين جواب ، قطع مادهء اين شبهه - كه وصف نموده - به عويصيّت نمىكند .
چه ، مستشكل گويد كه : هر گاه تعلّق ارادهء بالعرض باشد و متعلّق اراده خيريّت و تعلّق علم بالذّات باشد و متعلّقش مطلق ، پس ، غير يكديگرند و « علم » ، عين ذات است ، اراده غير ذات باشد ، پس اولى التزام مغايرت است ، ولى به حسب مفهوم ، نه به حسب وجود .
و مستشكل قياس كرده است صفات واجب را ، به صفات ممكن و تخصّص در متعلّق ، از مغايرت مفهومى است ، و همچنين در « علم » و « سمع » و « بصر » . و گرنه در حقيقت ، سمع و بصر هم تعلّق است ، به هر موجود ممكن . نمىبينى كه شيخ اشراقى گويد : « علمه يرجع الى سمعه و بصره يرجع الى علمه » . پس تخصيص نداد ، بلكه علم مطلق را ارجاع داد ، چه علم او حضورى و اشراق شهودى است .
و از جملهء اشكالات آن است كه : در احاديث ائمهء هداة - سلام الله عليهم - واقع شده است كه : ارادهء حق تعالى ، زايد است بر ذاتش ، و اينكه از صفات فعل است ، نه از صفات ذاتيه . پس چگونه است « توفيق » با مقتضاى برهان ؟
و حكما گفتهاند : « لا معنى فى ذاته ، سوى صريح ذاته » ، و مليين گويند : ذاتش ، بى معانى زايده است . و از اينجاست كه بسيارى از اخباريّين ، رفتهاند به زيادتى ارادهء حق با قولشان به عينيّت صفات ديگر . و جواب آن است كه : ارادهء حق تعالى ، سه مرتبه دارد :
اوّل : ارادهء حقّهء حقيقيّه و اين ، ذات اقدس است ، چنان كه گذشت كه عين محبّت ذات است به ذات .
و دوّم : ارادهء حقّهء ظليّه كه مقام ظهور ذات است در مجالى و « مظاهر فى كلّ بحسبة » و اين وجود منبسط است كه در عقل ، « عقل » است و در نفس ، « نفس » است و در طبع ، « طبع » و در جسم ، « جسم » و در عرض ، « عرض » . و اين است ارادهء زايده و فعل است و بذاته جعل است ، نه مجعول و كلام الله و خطاب الله است ، نه مخاطب . و گذشت كه : ايجاد حقيقى حق ، وجود منبسط است و منوّرى آورديم ، به
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 199
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص١٩٩