غير واجب الوجود و بداند آن حسن و بها و كمالى را كه واجب الوجود دارد ، هر آينه به فعل آورد اين نظام را ، به جهت نيل او . چه ، احسن و ابهى و اكمل از او نيست .
پس ، چون واجب الوجود تعالى ، علّت فاعليّهء نظام كل است ، پس او « علّت غائيّه » است نيز ، و غرض ديگر نباشد . اين است كه گويند : « افعال اللّه ، معلّل به اغراض نباشد » .
و مراد قائل ، عرضى غير ذات است .
و بدان كه : خدا را ، ارادهء بالذّات است نسبت به خيرات و اصل وجود و اراده ، بالعرض نسبت به شرور و نقايص ماهيّات امكانيّه . و بدان نيز كه : در نزد متكلّمين ، « اوامر » تكليفيّهء خدا ، از ارادت فعليّهء خداست و « نواهى » تكليفيّه ، كراهت او ، چنان كه ارادت فعليّهء او ، اوامر تكوينيّهء اوست . چنان كه گذشت كه : مشيّت فعليّهء او - كه وجود منبسط است - امر تكوينى اوست و اوامر تكوينيّه او ، معصيت بر نمىدارد .
فصل در عموم قدرت و عموم ارادت و مشيّت اوست :
چنان كه صرايح نصوص كتاب و سنّت است ، مثل :
« إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ »
« 1 » و مثل :
« خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ »
« 2 » و مثل :
« ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ »
« 3 » و مثل : « لا حول و لا قوّة الا باللّه » « 4 » و مثل : « ما شاء الله كان و ما لم يشاء لم يكن » « 5 » ، الى غير ذلك .
و از مخالفين در اين مطلب ، ثنويّهاند كه گويند : در عالم ، خيراتى مىبينيم و شرورى و از خير محض ، جز نكوئى نايد . پس ، خيرات ، همه از يزدان صادر شده است و نشايد كه شرور از او باشد . پس ، مبداء ديگر بايد كه شرور از آن به ظهور آيد و آن ، « اهرمن » است !
و حكما گويند : هر جا شرّى اطلاق شود ، بعد از فحص و بحث ، معلوم شود كه « عدم » است و عدم ، مبداء موجود نمىخواهد و هر چه « وجود » و « موجود » است ،
هامش
( 1 ) - آيات متعدد .
( 2 ) - صافات / 94 .
( 3 ) - دهر / 30 و تكوير / 29 .
( 4 ) - « بحار الانوار » ، ج 95 / 419 و 420 .
( 5 ) - « بحار الانوار » ، ج 10 / 109 ، و ج 71 / 178 و ج 3 / 394 .