تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
و قاسم بن ايوب علوى روايت كرده‌اند : ان المأمون لما أراد أن يستعمل الرضا عليه السلام جمع بنى هاشم ، فقال : انى أريد أن استعمل الرضا على هذا الامر من بعدى ، فحسده بنو هاشم ، و قالوا : تولى رجلا جاهلا ليس له بصر بتدبير الخلافة ، فابعث اليه يأتنا ، فترى من جهله ما تستدل به عليه ، فبعث اليه فأتاه ، فقال له بنو هاشم : يا أبا الحسن اصعد المنبر و انصب لنا علما نعبد اللّه عليه . فصعد عليه السلام المنبر ، فقعد مليا لا يتكلم مطرقا ، ثم انتقض انتقاضة و استوى قائما و حمد اللّه و اثنا عليه و صلى على نبيه و أهل بيته ، ثم قال : يعنى : به تحقيق كه مأمون چون اراده كرد كه والى و خليفه گرداند حضرت امام رضا صلوات اللّه عليه را جمع كرد فرزندان هاشم را ، يعنى ساداتى كه در آن زمان بودند . پس گفت به درستى كه اراده كرده‌ام كه عامل و خليفه گردانم امام رضا را بر اين امر خلافت بعد از خود ، پس حسد بردند بر او فرزندان هاشم و گفتند : والى مىگردانى مرد نادانى را كه او را بينائى نيست به تدبير خلافت ، پس بفرست به سوى او تا بيايد به سوى ما ، پس ببينى از نادانى او آنچه استدلال كنى به آن بر آنچه ما گفتيم . پس فرستاد مأمون به سوى آن حضرت ، پس حضرت آمد به نزد او ، پس گفتند فرزندان هاشم : اى ابو الحسن بالا رو بر منبر و برپا دار براى ما نشانه‌اى كه عبادت كنيم خدا را بر آن ، يعنى راه معرفت و بندگى حق تعالى را بما بنما . پس بر آمد امام عليه السلام بر منبر و نشست مدتى و سخن نمىگفت ، و سر به زير افكنده بود ، پس به لرزيد لرزيدنى و راست ايستاد و ستايش كرد خدا را و ثنا گفت بر او ، و درود فرستاد بر