و عبد اللّه پسر اسحاق پسر ابراهيم پسر حسن دوم بودند ، و دوستان و آزادكردهها و آشنايان خود را جمع كردند .
پس بيست و شش نفر از فرزندان امير المؤمنين جمع شدند و ده نفر از حاجيان و جمعى از مواليان و ساير مردم و خروج كردند ، و چون مؤذن اذان صبح را گفت داخل مسجد شدند ، و افطس بر منبر بالا رفت و مؤذن را جبر كرد كه حي على خير العمل در اذان گفت .
عمرى چون اين صدا را شنيد گريخت و از مدينه بيرون رفت .
و حسين نماز صبح را در مسجد با مردم كرد ، و كسى از اولاد ابو طالب تخلف ننمود از ايشان ، مگر حضرت امام موسى كاظم عليه السلام و حسن پسر جعفر پسر حسن سوم . پس حسين بر منبر آمد و گفت بعد از حمد و ثنا : منم فرزند رسول خدا ، و بر آمدهام بر منبر رسول خدا ، و در حرم رسول خدا شما را دعوت مىكنم كه عمل كنيد به سنت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله . و مردم بعضى بيعت كردند .
در اين حال حماد بربرى كه داروغهء مدينه بود لشكرى جمع كرد و بر در مسجد آمد ، چون خواست از مركب به زير آيد سيد يحيى بن عبد اللّه شمشيرى كه در دست داشت چنان بر پيشانى او زد ، كه زره و خود و كلاهش را بريد ، و نصف سرش را پراند و آن ملعون از اسب سرنگون گرديد ، و يحيى حمله كرد بر لشكرش و همه گريختند .
و در آن سال مبارك ترك كه از امراى خليفه بود به فخ آمده بود ، چون داخل مدينه شد و خبر خروج حسين را شنيد ، شب پنهان كس به نزد او فرستاد كه من نمىخواهم مبتلا به جنگ تو شوم ، و در خون سادات داخل شوم ، شب جمعى را بر سر لشكر من بفرست
بيست و پنج رساله فارسى (فارسى) — صفحة 82
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٢