علل معصيت است ، فلاحجّة للعاصي عليه و اصل معصيت راجع است به بنده ؛ زيرا كه بهسوء اختيار خود اين علل بين بين و ذوجهتين را وسيلهء معصيت گرداند ، فالملامة لا يتوجّه إلّاإليه .
و امّا سوء اختيار و حسن اختيار ، پس آن به ماهيّت و حدّ و اندازهء هر كس برمىگردد كه در علم الهى گذشته است و به قلم قدر قضاى بكر نوشته است ؛ يعنى استكتاب ربّ الأرباب هر فرد فرد ممكنات را بر لوحهء هستى و صفحهء آفرينش به كيفيّت و هيئت و تركيب و ترتيب كه هست ، نيست الّا به اعتبار اينكه آن فرد در حدّ ذات خود چنين بود و اندازه و سرحدّ و هندسهاش همين بود و اگر غير اين شدى ، خلاف مقتضاى نظام كلّ ، بلكه جهل يا ظلم و وضع شىء در غير موضعش لازم آمدى ، مثل آنكه كسى سين را مثلًا شين نويسد ، يا آنكه به اندازهاش ننويسد ، مگر آنكه حروف را توانايى بر حالى بهحالى شدن نيست و توانايى ما بديهى است كه بهسوء اختيار ما يا بهحسن اختيار ما از قوّه به فعل نيايد .
لمؤلّفه :
عالم بوجود علمى نامحدود * هر يك چو يكى حرف تهجّى مىبود
بنوشت خدا بلوح عينى آن را * بر وفق وجود علمى آن نحو كه بود
پس دفع اشكال به اين وجه تمايز ، منجرّ بهقدر است و بدون قدر تمام نمىشود ، پس عمده در اين مسأله ، مسألهء قدر است و فهم آن بدون رياضت قوّهء عاقله و قوّهء عامله ممكن نيست ، چنان كه در صدر باب گذشت .
آخوند فيض در الوافي گويد :
اعلم أنّ القدر في الأفعال و خلق الأعمال من الأسرار والغوامض التي تحيّرت فيها الأفهام ، واضطربت فيها آراء الأنام ، و لم يرخص في إفشائها بالكلام ، فلا يدوّن إلّا مرموزاً ، ولا يعلم إلّامكنوناً لما في إظهارها من إفساد العامّة وهلاكهم ، ولهذا لم يرد في بيانها إلّامجملًا ، وترى أئمّتنا عليهم السلام تارة يقولون في مثله : هكذا خرج إلينا كما مرّ ، واخرى يقولون : لا جبر ولا قدر ، و لكن منزلة بينهما ، فيها الحقّ التى بينهما ، لا