رجاى واثق و وثوق صادق كه بعد از اين وقعى از اصل شبهه و مجموع آنچه در دفع آن گفتهاند ، در نظر عبرتبين نماند و حلّ اين مسأله را به غير اين نداند .
شعر :
مىرسد آخر بتقريب سخن صاحب دلى * در زمان ما گر اهل دل نباشد گو مباش
و ملخّص اين سخن آنكه : اصل كار در جميع اطوار - چه در گفتار و چه در كردار و چه در رفتار - خود بنده است ، خواه در كارخانهء قدر و خواه در كارخانهء قضا و قدر بر طبق قابليّت و بر وفق ماهيّت بنده است و بنده خواه طالح و خواه صالح ، قادر بر طاعت است و طاعت علامت سعادت است چنان كه معصيّت علامت شقاوت است ، امّا هيچ يك از اين دو علامت ، مستلزم هيچ يك از آن دو نيستند و طاعت بر فرضى كه صاحب آن شقى باشد بى مزد نيست چنان كه معصيّت بر فرضى كه صاحبش سعيد باشد بىمزد نيست ، فعليك بالطاعة ، وإيّاك والمعصية .
سدّ سكندر : در منع از خوض و غوص در قدر ، از تضاعيف آنچه در اين باب از خود و از اصحاب نوشتيم ، معلوم طلّاب صواب شد كه حلّ اين مسأله بالاخره منجرّ به قدر مىشود ؛ چه اكثر شرايط و اسباب و آلات فعل كه از آن جمله وجود فاعل و قدرت اوست معلوم حقّ تعالى است و از اين لازم آيد كه افعال قبيحه كه معلول اين معلولات است معلول حقّ تعالى باشد ، گو افعال حقّ تعالى نباشد و حقّ تعالى فاعل آن نبود و اين از همه گذشته اعانت بر اثم و اغراى به قبيح باشد .
و در دفع اين اشكال چند وجه گفتهاند و بهترين وجوه آن است كه گوييم : چون عالم ، عالم تكليف است ، لهذا حقّ تعالى علل افعال عباد را تمامى بين بين و ذو جهتين آفريده است .
هر يك از اين علل حتّى خود بنده نيز جهت خيرى دارد ، و جهت شرّى و اين علل بين بين و ذوجهتين را بنده خود بهسوء اختيار خود وسيلهء معصيت مىگرداند .
پس اكثر علل معصيت ، اگر چه منتهى به واجب تعالى است ، امّا نه از اين جهت كه