نمىتواند نكند كه منشأ اعتراض اوّل است بر مردم مشتبه است .
نيك بايد تأمّل كرد كه نمىتواند نكندى كه به سبب ملجأ ساختن ديگرى باشد و يا به سبب آنكه فعل را ديگرى مىكند و بنده نمىتواند معارض وى باشد ، غير نمىتواند نكندى است كه به سبب زيادتى خواهش بنده باشد مر كردن را ، مثالش آنكه كسى را حاكم ملجأ سازد به قتل كسى و كسى ديگر را بنابر عداوت مثلًا قوّت غضبى به حركت درآيد و به غايت مشتاق كشتن او شود به مرتبهاى كه خود را نتواند بازداشت گو بر اين هر دو كس صادق است كه نتواند نكند .
امّا يكى بنابر الجاى ديگرى مر او را و يكى بنابر غلبهء خواهش خود مر كشتن را ، پس نيك تأمّل كن در اين هر دو معنى و ببين كه تفاوت به قدر ميان زمين و آسمان است يا نه !
و أيضاً بر مردم مشتبه است مفهوم واجب شدن فعل نزد وجود شىء كه منشأ اعتراض دوم است ؛ چه اين مفهوم دو احتمال دارد :
يكى آنكه شىء علّت فاعلى وجوب فعل باشد .
و ديگرى آنكه شىء علّت معدّهء وجوب باشد و علّت فاعليّت وجوب نباشد مگر ذات بنده ، ليكن به اعداد شىء مذكور يا به شرطيّت وى .
مراد معنى دوم است ؛ چه در اين صورت داعى علّت معدّهء انبعاث خواهش است در نفس فاعل و خواهش در نفس فاعل منبعث شود لامحاله و به خواهش فعل شود .
پس بنده خود فاعل وجوب فعل خود باشد به اعداد داعى كه مستند است به وسايط كثيره به واجب الوجود .
پس چون علّت معدّه كه داعى باشد مستند است به واجب الوجود ، فعل مفوّض به بنده نباشد و چون علّت فاعليّت فعل و وجوب فعل هر دو عبد است لازم نيايد كه فعل مخلوق خدا باشد .
پس جبر لازم نيايد و تفويض هم نباشد و اين است معنى « أمر بين الأمرين » .
مجموعه رسائل در شرح احاديثى از كافى (فارسى) — صفحة 498
مساهمون: محمد حسين شمس الدين
ص٤٩٨