چنان كه شيخ شبسترى گويد :
« روا باشد أنا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى »
و ديگر اينكه ريشهء جبر ايشان در منجلاب وحدت اين است كه گفتهاند :
« عرفى چشمه هستى دو عالم تويى * من كه أنا الحق زنم آن هم تويى
عطّار منصور در دار فنا مىزد انا الحق بارها * من حقّ مطلق مىزنم آن دار كو آن دار كو »
و به اين مضمون اشعار بسيار دارند و بعضى نيز در صدر فصل گذشت و وحدت حديثى نيست .
پس جبر منوط به آن معنى حديث نباشد با قطع نظر از تنافر جبر و وحدت و ديگر بر تقديرى كه اين حديث در جبر باشد ، تنها همين در جبر كلّى است ، نه در مطلق جبر و نه در جبر مطلق .
پس تقريب تمام نيست و ديگر در اين حديث ، از وصف به موصولات مفهوم مىشود كه بنده در آن حالت باز بهاختيار خود باقى است و گوينده و شنوندهء او خود است ، ليكن بهقوّت خاصّهء الهيّه و بهگفتهء ايشان بنده را در آن حالت باز اختيار نباشد و گوينده و شنونده ديگرى باشد و زبان و گوش آلتى بيش نبود ، چنان كه ملّاى روم مىگويد :
« چونكه اينجا اختيارش خفته است * آنچه گويد آن دگر كس گفته است »
و پيشتر نيز از او گذشت كه : « گفت نوح اى سركشان من من نيم » تا به آخر .
قُلل : عجب است كه شيخ بهاء الدين جبر صوفيّه را با اين همه فساد صحيح دانسته و در اربعين تحسين نموده چنان كه دانستى ، مگر آنكه مرادش از اصحاب قلوب ، مقرّبان از غشّ تصوّف صاف و صاحبان اوصاف اشراف باشد ، مانند والد ماجدش شيخ حسين و شيخ زين الدين و ملّا احمد اردبيلى و ساير بزرگواران ؛ چه ايشان را در اين مقام كلام عنبر فام و كلمات قدسى نظام هست كه اين رساله گنجايش نقل آنها ندارد .