اوّل همچنين است و ساير معلولات به منزلهء تفصيل اين مجمل است . « 1 »
و تو دانستى كه اين تفسيرها مخالف آن است كه از اخبار مستفاد شد و از براى بيان تأويل حديث مذكور ، همين قدر از ذكر مقدّمات كافى است ، پس مىگوييم كه : اظهر توجيهات حديث اين است كه محمول بر تقيّه باشد و بر وفق مذهب اشاعره ، كه اغلب اهل سنّت بودهاند و تقيّه غالباً از ايشان مىشده ، پس به مقتضاى اين دو قول اشاعره ، كه يكى تخلّف امر از اراده است و دويّم آنكه آنچه عبد مىكند به ارادهء الهى است و او را در آن اختيار نيست ، معنى حديث اين مىشود : « أمر اللَّه و لم يشاء » ؛ يعنى : بعضى اوقات خدا امر مىكند و بر طبق امر اراده نمىكند . « و شاء و لم يأمر » ؛ يعنى : بعضى اوقات مشيّت و ارادهء او متعلّق به فعل مىشود و حال آنكه امر نكرده است به آن ؛ بلكه گاه است كه نهى كرده است از آن فعل ، و لكن مشيّت او قرار گرفته كه به وجود آيد آن فعل بعد از آن .
امام عليه السلام از براى هر يك مثال فرمودند :
امّا مثال اوّل پس اين است كه فرمود : « أمر إبليس أن يسجد لآدم ، و شاء أن لا يسجد » ، كه در اينجا امر از اراده مطابق آن منفكّ شد ، بلكه اراده ضدّ مأمور به شد كه عدم سجود باشد . « ولو شاء لسجد » ؛ يعنى : ارادهء مطابقهء امر مىشد سجود به عمل مىآمد و اين بعينه مذهب ابليس است كه گفت :
« رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي »
« 2 » و اسناد فعل را به خدا داد .
و امّا مثال دويّم پس فرمود : « و نهى آدم عن أكل الشجرة ، و شاء أن يأكل منها ، و لو لم يشأ لم يأكل » و چون امر و نهى در يك مرتبه است در تكليف و بعينه آنچه در امر گفتهاند اشاعره ، كه اراده از امر تخلّف مىكند ، بايد بگويند كه : كراهت هم از نهى تخلّف مىكند و چنان كه گفتهاند كه : به هر چه مشيّت الهى قرار گرفت در فعل عبد ، همان مىشود ، خواه مخالف مأمورٌ به و منهيٌّ عَنْه يا موافق ، پس در اينجا اشارهء لطيفى شد در روايت به تساوى امر و نهى و بيان واضحى هم شد از براى مقصد كه كراهت تخلّف
هامش
( 1 ) . ن . ك : الأسفار الأربعة ، ج 8 ، ص 391 .
( 2 ) . حجر ( 15 ) : 39 .