و از جمله آنها روايت بُكير بن اعين است :
قال : قلتُ لأبي عبد اللَّه عليه السلام : علمه و مشيّته هُما مختلفان أو متّفقان ؟ قال :
العلم ليس هو المشيّة ؛ ألا ترى أنّك تقول : سأفعل كذا إن شاء اللَّه ، و لا تقول :
سأفعل كذا إن علم اللَّه ، فقولك : ان شاء اللَّه ، دليل على أنّه لم يشأ ، فإذا شاء كان الذي شاء كما شاء ، و علم اللَّه السابق مشيّة « 1 » .
و حاصل ترجمه اين است كه : راوى سؤال كرد كه : آيا علم خدا و مشيّت او دو چيزند ، يا يك چيزند ؟ پس آن حضرت فرمود كه : علم ، غير مشيّت است ؛ نمىبينى كه تو مىگويى كه : اين كار را خواهم كرد بعد از اين اگر بخواهد خدا بعد از اين ، چون كلمهء « إن » ماضى را به معنى مستقبل مىكند و نمىگويى كه : اين كار را خواهم كرد اگر بعد از اين بداند خدا بعد از اين ، پس اينكه تو مىگويى : إن شاءَ اللَّهُ ، دليل است كه تا به حال خدا نخواسته است ، پس هرگاه بخواهد خدا ، خواهد شد آنچه را خواهد چنان كه خواهد و علم خدا پيش دستى گرفته است مشيّت خدا را و كلمهء « علم » مبتدا است و « السابق » خبر اوست و « المشيّة » مفعول « السابق » است ، پس از اين حديث معلوم شد كه علم ، ازلى است و قديم است و مشيّت و اراده ، حادث است و آنچه حادث است فعل خداست كه همان ايجاد است .
و بدانكه مراد از مشيّت در اينجا توفيق دادن است و رفع موانع كردن است ، يعنى مىكنم اين كار را اگر خدا موانع را رفع كند و اسباب كار را مهيّا كند ، نه اينكه فعل را به دست من ايجاد كند ، تا لازم آيد جبر و اينكه فعل بنده ، مخلوق خدا باشد ، پس در كلام سبك مجاز از مجازى خواهد بود ؛ زيرا كه مشيّت كه مجازاً در جناب اقدس الهى استعمال مىشود و مراد از آن همان ايجاد است كه عبارت از آن تعلّقى است كه حادث است و بعد از آن ، مجاز ديگر از اين مجاز ابداع مىشود و از ايجاد ، مجرّد رفع مانع و مهيّا ساختن اسباب خواسته مىشود ، اينها در وقتى است كه مشيّت و اراده را صفت
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 109 ، ح 2 ؛ التوحيد ، ص 146 ؛ بحار الأنوار ، ج 4 ، ص 144 ، ح 15 .