است ؛ و چون مستعمَل شود در اللَّه تعالى ، به معنى تجرّد از علايق جسمانى است ، پس راجع مىشود سوى نَفاذ در اشيا و امتناع از مدرَك شد ؛ به دليل اين كه قدر مشترك كه معنى لغوى است ، كمال نيست ؛ زيرا كه در احْقَرِ اشيا نيز مىباشد .
كَقَوْلِكَ براى ذكر دو نظير است براى اشارت به اين كه « لطيف » مشترك لفظى نيست ميان خالق و مخلوق . لَطُفَ به صيغهء ماضى معلومِ باب « حَسُنَ » است و تعديهء آن به عَنْ به تضمينِ معنىِ صُدور است . و قَوْلِهِ مجرور به عطف بر مَذْهَبِهِ است و ضمير ، راجع به فُلَان است .
جملهء يُخْبِرُكَ استيناف براى بيانِ « وَلكِنْ ذلِكَ عَلَى النَّفَاذِ فِي الْأَشْيَاءِ وَالامْتِنَاعِ مِنْ أَنْ يُدْرَكَ » است و ضمير مستتر ، راجع به « اللَّطِيف » است كه از اسماء اللَّه است . ضمير أَنَّهُ براى شأن است ، يا راجع به اللَّه است .
غَمَضَ ( به غين با نقطه و ضاد با نقطه ) به صيغهء ماضى غايبِ معلومِ باب « نَصَرَ » و « حَسُنَ » است . الْغُمُوض و الْغُمُوضة ( به ضمّ غين ) : ضدّ وضوح ؛ و مراد اين جا ، ناپيدا شدن از كمال حيرت است ، نظير آنچه گذشت در حديث پنجم و ششم و هفتمِ « بَابُ النَّهْيِ عَنِ الْكَلَامِ فِي الْكَيْفِيَّة » كه باب هشتم است .
ضمير فِيهِ راجع به اللَّه است ؛ و مراد « فِي طَلَبِهِ » است . الْعَقْل مرفوع و فاعل است . فَاتَ ( به فاء و الف منقلبه از واو و تاء دو نقطه در بالا ) به صيغهء ماضى غايب معلومِ باب « نَصَرَ » است . و ضمير مستتر ، راجع به اللَّه است .
الطَّلّب منصوب و مَفْعولٌ بِهِ « فَاتَ » است و شايد كه طلبِ مصدر به معنى اسم فاعل براى مبالغه باشد ؛ و مراد اين است كه : طلبِ طلبكاران ، باعث ادراك او نمىشود .
عَادَ ، به عين بى نقطه و الف منقلبه از واو و دال بى نقطه است . و ضمير مستتر ، راجع به « طَلَب » است . مُتَعَمِّقاً ( به صيغهء اسم فاعلِ باب تَفَعُّل ) حال ضمير « عَادَ » است و از قبيل اسناد مَجازى است اگر طلب به معنى مصدرى باشد . التَّعَمُّق : مبالغه در فكر در چيزى . و همچنين است مُتَلَطَّفاً . التَّلَطُّف : به غايت نازك شدن .
جملهء لَايُدْرِكُهُ الْوَهْمُ مفعول « مُتَعَمِّقاً » و « مُتَلَطِّفاً » است به تضمين معنى قول ؛ و مراد
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 337
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٣٣٧