ابطالِ روايت مخالفان كنيم ، بلكه پيشاپيش ايشان مىرويم ؛ چه ما را از كار خود برگردانيدهاند مخالفانِ ما و چنين برگشتنى كردهايم كه اگر غالى برگردد به ما نمىرسد و از تالى نيز در برگشتن پيش افتادهايم .
و در اين كلام اشارت است به اين كه آنچه مىگويم در معنى آن روايت ، توجيه آن است به قدرِ وُسع ؛ چه ردّ آن بالكلّيّه موافق تقيّه نيست و آنچه هشام و صاحب طاق و ميثمى گفتهاند نيز از باب تقيّه است ؛ كه چون اين توجيه كه من مىكنم به خاطر ايشان نرسيده ، پيشاپيشِ مخالفان رفتهاند ، پس كسى اين را باعث طعن بر ايشان نكند .
مراد به عَظَمَة رَبِّهِ ، اسم اعظم است كه مذكور شد در شرح حديث اوّلِ باب سابق ، يا مراد عرش است و آن علمى است كه به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وحى شده ، چنانچه بيان مىشود در حديث اوّلِ باب بيستم ، كه « بابُ الْعَرْشِ وَالْكُرْسِيِّ » است .
الصِّفَة : حالت ، و بيان كردن . و هر دو اين جا مناسب است .
يعنى : بعد از آن گفت كه : ما خانوادهء محمّد ، جماعت ميانهايم كه برگرديده شديم ، پس در برگشتن ، غالى ما را در جاى خود نمىيابد و به ما نمىرسد و تالى پيش از ما نيست ؛ به معنى اين كه در برگشتن از تالى نيز پيش افتادهايم ، پس از تالى تالىتر شدهايم . اى محمّد ، معنى اين روايت را چنين بايد گفت كه : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در اوّل وقتى كه نظر كرد سوى بزرگى صاحب كلّ اختيارِ خود ، بود محمّد در هيئت جوان خوش اندام و سنّ فرزندان سى سال . اى محمّد ، بزرگ است صاحب كلّ اختيارِ من و منزّه است از اين كه بوده باشد در حالت آفريدگان .
يا مراد اين است كه : منزّه است از اين كه آفريدگان ، بيانِ او كنند از پيش خود به بيانى كه بى مكابره اختلاف در آن و در دليل آن مىرود و او راضى باشد .
اصل : قُلْتُ « 1 » : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، مَنْ كَانَتْ رِجْلَاهُ فِي خُضْرَةٍ ؟
قَالَ : « ذاكَ مُحَمَّدٌ ، كَانَ إِذَا نَظَرَ إِلى رَبِّهِ بِقَلْبِهِ ، جَعَلَهُ فِي نُورٍ مِثْلِ نُورِ الْحُجُبِ حَتّى يَسْتَبِينَ لَهُ مَا فِي الْحُجُبِ ؛ إِنَّ نُورَ اللَّهِ مِنْهُ أَخْضَرُ ، وَمِنْهُ أَحْمَرُ ، وَمِنْهُ
هامش
( 1 ) . كافى مطبوع : « قال : قلت » .