اين كه تا شاهرگم مچينيد ، فلان كار واقع نمىشود .
الفَحْص ( به فتح فاء و سكون حاء بىنقطه ، مصدر باب « مَنَعَ » ) : سؤال از مشكل و مانند آن ؛ و مراد ، اين است كه : علمِ كسى به جميع مسائل دين كه مُحتاجٌ اليهِ اوست ، باقى نمىماند در صورتى كه مسئلهء محتاجٌ اليها متجدّد شود و او سؤال « اهل الذكر » از آن نكند ، نه بىواسطه و نه بهواسطه ؛ زيرا كه كلّ ، منتفى است به انتفاى جزء .
فرق ميان علم و معرفت ، اين است كه : علم ، مستعمل مىشود در دانستن قواعد كلّيّه كه كُبَريات شكل اوّل شود ، مثل نفس احكامِ اللَّه تعالى در مسائل فقهيّه ، و معرفت ، مستعمل مىشود در شناخت جزئيّات كه صُغرَيات شكل اوّل شود ، مثل شناخت عدالت شاهدين و قِيَم مُتْلَفات و مقادير جنايات ؛ و امثال اينها را مَحالّ احكامِ اللَّه تعالى مىنامند .
و فرقِ ميان اشيا و امور ، اين است كه اشيا مستعمل مىشود در آنچه به اختيار مكلّفان نيست ، مثل اين كه طلوع فجر شده يا دُلُوك شمس شده يا غروب شمس شده براى نمازها ؛ و امور ، مستعمل مىشود در افعال بندگان ، مثل مقادير جنايات كه موجب تعيين دِيات است .
يعنى : بود امير المؤمنين عليه السلام كه مىگفت كه : اى طلبكارِ دانشِ باعثِ نجات آخرت ! به درستى كه دانشى كه باعث نجات آخرت شود دانشى است كه با چندين صفت كمال باشد تا عمل به آن ، شده باشد و بىعيب باشد .
تفصيل اين ، آن است كه : سَر آن دانش ، فروتنى است براى حق . و چشم آن دانش ، برى بودن است از رشك خوردن . و گوشِ آن دانش ، قباحتْ فهمى است . و زبان آن دانش ، راست گفتن در وقت گفتن است - و وجه مناسبت ، ظاهر است - و نگاهدارى آن دانش ، تفحّص مسئلهء مجهولهاى است كه تازه ، حاجت به آن به هم رسيده . و دل آن دانش ، خوبىِ قصد است ؛ به اين معنى كه با آن ، قصدِ عمل به آن و ثواب آخرت باشد ، نه قصد دنيا . و خردمندىِ آن دانش ، شناخت چيزها و كارهاست . و دست آن دانش ، مهربانى با زير دستان است به آموزانيدن دانش به ايشان و مانند آن . مناسبت به اعتبارِ اين است كه وضع يد بر رؤوس عباد از مهربانى است ، چنانچه گذشت در حديث بيست و يكمِ باب اوّل . و پاى آن دانش ، رفتن است به ديدن دانايان به جميع محتاجٌ اليهِ
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 365
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٣٦٥