أظُنُّه نگفت كه : « أعْلَمُه » ، بنا بر احتمال اين كه درجات « 1 » مماشات با سائل شده باشد .
مراد به عقل اين جا ، خردمندى است . و مىتواند بود كه مراد ، خرد باشد كه مقابل جنون است ؛ و حاصل هر دو ، يكى است ؛ زيرا كه در ذهن هر مكلّف مركوز است وجوب رعايت آداب حسنه براى تحصيل علم دين و عمل به آن به قدر وسع .
يعنى : و به درستى كه اللَّه تعالى فرستاد محمّد را صلى الله عليه و آله در زمانى كه بود كار بيشتر پيشوايان آن زمانه ، [ خُطَب ] ( سخنهاى غير منظوم در خير و شرّ ) و [ كَلام ] ( سخن ) - و گمان مىبرم امام را كه به جاى الكَلام گفته باشد كه : الشِّعْر - . پس داد ايشان را از جانب اللَّه تعالى از پندهاى اللَّه تعالى و حُكمهاى او چيزى كه نابكار كرد به سبب آن چيز ، گفته ايشان را و آن چيز ، قرآن است و ثابت ساخت محمّد به سبب آن چيز ، حجّتِ اللَّه تعالى را بر آن جماعت تا اگر پيروى احكام الهى نكنند ، مستحقّ جهنّم شوند .
ابو يعقوب گفت كه : چون ابن السِكّيت ، آن جوابها از امام عليه السلام شنيد ، گفت از روى تعجّب كه : به خدا قسم كه نديدم مثل تو را در علمْ هرگز . پس بگو كه : چيست حجّت اللَّه تعالى براى امامِ بر خلايق در اين زمان كه محمّد صلى الله عليه و آله رفته و دين او باقى مانده و امامِ از جانب اللَّه تعالى آشكار نمىآورد چيزى را كه موسى يا عيسى يا محمّد آوردند ؟
ابو يعقوب گفت كه : پس امام عليه السلام در جواب گفت كه : آن حجّت ، خردمندى است ؛ چه مىشناسى به آن ، بعد از ملاحظهء محكمات قرآن ، امام راستگو را در خبرى كه از جانب اللَّه تعالى مىدهد كه اللَّه تعالى راضى به امامت من هست ، پس او را راستگو مىشمرى .
و مىشناسى به آن ، امام دروغگو را در آن خبر ، پس دروغگو مىشمرى او را .
ابو يعقوب گفت كه : چون ابن السِكّيت اين جواب شنيد ، گفت كه : به خدا قسم كه جواب حق ، همين است و بس .
و تفصيل اين ، گذشت در شرح « وَ حَظَرَ عَلى غَيْرِهِمْ » تا آخر ، در خطبه .
حاصل اين كه : در محكمات قرآن ، نهى از اختلاف از روى ظن هست . اگر امام با
هامش
( 1 ) . اين جمله در نسخهء « ظ » به همين صورت آمده است ، الّا اين كه كلمهء « درجات » را مىتوان « در جرات » نيز خواند .