نقل مىكند كه زكريا گفت :
من نصرانى بودم مسلمان شدم و به حج رفتم و خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و به آن حضرت گفتم : به حقيقت من به كيش ترسايان بودم و از روى صدق و راستى مسلمان شدم ، فرمود : در اسلام چه خوبى ديدى و چه دليلى را در اسلام مشاهده كردى كه آن را بر آيين ترسا برگزيدى ؟ گفتم : قول خداى عزّوجل را :
[ ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ ]
.
تو [ پيش از اين ] نمىدانستى كتاب و ايمان چيست ؟ ولى آن [ كتاب ] را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگانمان را بخواهيم به وسيلهء آن هدايت مىكنيم ؛ بىترديد تو [ مردم را ] به راهى راست هدايت مىنمايى .
امام صادق عليه السلام فرمود :
به راستى كه خدا تو را هدايت كرده است ، سپس سه بار فرمود : خداوندا ! او را هدايت فرما ؟ آن گاه به دو گفت : اى پسر جانم ! از هرچه خواهى بپرس .
گفتم : پدر و مادرم و فاميلم همه ترسا هستند و مادرم نابينا است ، من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ؟
فرمود : آنها گوشت خوك مىخورند ؟ گفتم : نه ، بلكه به آن دست نمىزنند . فرمود :
باكى نيست به مادرت توجه كن و به او احسان كن و چون بميرد او را به ديگرى وامگذار و خودت به كارهاى او قيام كن و وسايل وى را فراهم آور و به كسى خبر مده كه مرا ديدهاى تا در مِنى به نزد من آيى ان شاء اللّه .
زكريا مىگويد : در منى نزد آن حضرت رفتم ، مردم دورش جمع بودند . او هم به مانند يك معلم كودكان با آنان رفتار مىكرد ، اين يك پرسش مىكرد و آن يك چيزى مىپرسيد ، چون به كوفه برگشتم به مادرم مهربانى مىكردم و به دست خودم به او خوراك مىدادم و جامه و سر او را جستجو مىكردم و جانوران را دور مىنمودم و به او خدمت فوقالعاده