چه شود كه اى شه لافتى نظرى به جانب ما كنى * كه به كيمياى نظاره مس قلب تيره طلا كنى
يمن از عقيق تو آيتى چمن از رخ تو روايتى * شكر از لب تو حكايتى اگرش چو غنچه واكنى
به نماز لب تو تكلّمى به نماز غنچه تو تبسّمى * به تكلّمى و تبسمى همه دردها تو دوا كنى
تو شه سرير ولايتى تو مه منير هدايتى * چه شود گهى به عنايتى نگهى به سوى گدا كنى
تو به شهر علم نبى درى تو ز انبيا همه بهترى * تو غضنفرى و تو صفدرى چه ميان معركه جا كنى
تو زنى به دوش نبى قدم فكنى بتان همه از حرم * حرم از وجود تو محترم تو لواى دين بپراكنى
بنگر وفايى با خطا همه حرف او بود از خدا * كه مباد دست وى از رجا ز عطاى خويش رها كنى
وجود مقدّسش به بازار آمد ، در حالى كه رياست جامعهء اسلامى در كف با كفايت او بود ، پيراهنى را براى پوشيدن به سه درهم و نيم خريد ، در همان بازار پوشيد ، آستينش بلند بود ، به خياط فرمود : اين آستين را همانطور كه به دست من است با قيچى كوتاه كن ، خياط هر دو آستين را با قيچى بريد ، سپس به حضرت عرضه داشت : از تن بيرون كنيد تا سر آستينها را بدوزم ، فرمود : احتياج نيست ، سپس به حركت آمد و در حال حركت دوبار به خود خطاب كرد : يا على همين پيراهن با اين وضع براى تو كافى است ! !
روزى از خانه درآمد ، پيراهن وصلهدارى به تن داشت ، به آن حضرت ايراد گرفتند ، در پاسخ انتقادكنندگان فرمود : پوششى است كه به قلب خشوع مىدهد و مؤمن را با ديدن