پيراهن بىقدر و قيمت و بىارزشى را بر تن مباركش ديدم ، چون آستينش را مىكشيد به سر انگشتان مىرسيد ، چون رها مىكرد تا نصف بازويش را بيشتر نمىپوشاند !
عمر بن عبدالعزيز كه سعى داشت در ميان مردم نمايانگر زهد باشد ، مىگفت :
پس از پيامبر در اين امت زاهدتر از على نيست .
سُوَيد بن غَفَله مىگويد :
به محضر انور على رسيدم ، او را نشسته ديدم و در برابرش ظرفى ماست ترشيده كه از شدّت ترشى بويش به مشام مىرسيد ، در دست مباركش نان جوينى بود كه پوستهاى جوى آن نان به صورتش پاشيده بود ، با دستش آن نان جوين را تكه مىكرد و چون به جاى محكم نان مىرسيد كه تكه كردنش كار دست نبود با زانويش آن را مىشكست و در آن ماست مىريخت ، به من تعارف كرد كه بيا با من هم غذا شو ، عرضه داشتم روزهام !
فرمود : از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم هرگاه روزه كسى را از غذايى كه به آن اشتها دارد باز بدارد ، بر خداست كه وى را از طعام بهشت بخوراند و از آب بهشت سيراب نمايد .
من از آن غذا آن هم براى رهبرحكومت غرق حيرت شده بودم و از طرف ديگر عصبانى ، بر سر فضه خادمه آن حضرت فرياد زدم : واى بر تو ! آيا نسبت به اين پيرمرد از خدا پروا نمىكنى ؟ چرا آردى را الك نمىكنى تا نان نرمى نصيب آن حضرت شود ؟ اين چه نانى است كه پر از سبوس است ؟ فضه در پاسخ من گفت : حضرت مولا اجازهء الك كردن آرد به ما نمىدهد !
در آن هنگام حضرت به من فرمود : به فضه چه گفتى ؟ گفتارم را بازگو كردم ، امام فرمود : پدر و مادرم فداى آن انسان با كرامتى كه به عمرش آرد برايش الك نشد و اتفاق نيفتاد كه سه روز متوالى شكم مباركش از نان خالى سير شود ، تا مرغ جانش به سوى معبودش به پرواز آمد !
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 558
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٥٥٨