تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
[ وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ]
. و يقيناً تو بر بلنداى سجاياى اخلاقى عظيمى قرار دارى . نقل مىكند : پيرزنى چادرنشين كه راهش به مدينهء منوره دور بود علاقه عجيبى به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله داشت . چند بار به فرزندانش گفته بود مرا به مدينه ببريد تا به شرف زيارت محبوب خدا ، رسول اسلام صلى الله عليه و آله مشرّف شوم ، ولى فرزندان او موفّق به اين سفر نشده بودند ، پيرزن در آتش فراق رسول خدا صلى الله عليه و آله مىسوخت و در اشتياق ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله در حسرت و اندوه و غم و غصه به سر مىبرد . ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى خود بهشت برين مىدانست و زيارت حضرتش را بهترين عبادت به حساب مىآورد . دلش آرام نداشت ، قلبش مضطرب بود ، آتش عشقش هر لحظه زبانهء بيشتر مىكشيد ، ولى راه بجايى نداشت . فرزندانش هر روز به صحرا مىرفتند و او در تهيهء وسايل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا مىكوشيد و در قلب خود هم با خداى مهربان براى پيدا كردن توفيق زيارت حبيب خدا مناجات مىكرد . روزى براى آوردن آب همراه با يك مشك به سر چاهى كه در بيابان بود آمد ، از عنايت خدا ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله با دو سه نفر از ياران و اصحاب از آن منطقه عبور مىكرد چون به سر چاه رسيد و پير زن را ديد كه بند مشك به دست دارد و براى آب كشيدن از چاه آماده مىشود ، به او فرمود : اين كار براى تو زحمت دارد ، مشك را به من بده تا از چاه به كمك تو آب بيرون بياورم ، پيرزن در پاسخ گفت : اگر اين زحمت را از دوش من بردارى برايت دعا مىكنم .