تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
چند روزى از جوان خبرى نشد ، پيامبر عزيز سراغ او را گرفت ، مردى به حضرت عرضه داشت : امروز او را ديدم در حالى كه از شدّت بيمارى بايد روز آخر عمرش باشد . پيامبر با عدّه‌اى از يارانش به عيادت جوان آمد ، از بركات وجود نازنين پيامبر اين بود كه با كسى سخن نمىگفت مگر اينكه جواب حضرت را مىداد ، پيامبر جوان را صدا زد ، جوان دو ديده‌اش را گشود و گفت : لبيك يا ابا القاسم ، فرمودند بگو : « اشهد ان لا إله الَّا اللَّه و انى رسول اللَّه » . جوان نظرى به چهرهء عبوس پدرش انداخت و چيزى نگفت ، پيامبر دوباره او را دعوت به شهادتين كرد ، باز هم به چهرهء پدرش نگريست و سكوت كرد ، رسول خدا براى مرتبهء سوم او را دعوت به توبه از يهوديّت و قبول شهادتين كرد ، جوان باز هم به چهرهء پدرش نظر انداخت ، پيامبر فرمودند : اگر ميل دارى بگو و اگر علاقه ندارى سكوت كن . جوان با كمال ميل و بدون ملاحظه كردن وضع پدر ، شهادتين گفت و از دنيا رفت ! پيامبر به پدر آن جوان فرمودند : او را به ما واگذار . سپس به اصحاب دستور داد او را غسل دهيد و كفن كنيد و نزد من آوريد تا بر او نماز بخوانم ، آنگاه از خانهء يهودى خارج شد در حالى كه مىگفت : خدا را سپاس مىگويم كه امروز انسانى را به وسيلهء من از آتش جهنم نجات داد ! « 1 »

485 - رسول خدا و كنيز گريان

حبيب خدا پولى در اختيار يكى از اصحاب گذاشت كه براى آن حضرت پيراهنى بخرد ، او به بازار رفت و براى پيامبر صلى الله عليه و آله يك پيراهن به دوازده درهم بخريد ، حضرت فرمودند : پيراهن دوازده درهمى لازم نيست ، بدن را با پارچه ارزان‌تر هم مىتوان پوشاند !
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 10 / 323 .