تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
خانه را ترك كرد و از اين كوچه به آن كوچه ، از اين محل به آن محل ، از اين خيابان به آن خيابان در حركت بود ، از خداى مهربان توقع داشت در آن وقت شب كار خيرى نصيبش شود ! ! ناگهان صداى ناله‌اى توجه او را جلب كرد ، به سوى صاحب ناله رفت ، جوانى را ديد سر به ديوار گذاشته ، آه مىكشد و اشك مىريزد . به جوان سلام كرد ، دردش را پرسيد ، از گفتن درد و رنجش ابا داشت ، به او گفت : جز براى رفع حاجت و بر طرف كردن درد دردمند از خانه بيرون نيامده‌ام ، دردت را بگو . جوان در پاسخ گفت : اينجا نزديك محلهء بدكاران است ، مرا قدرت ازدواج نيست ، به تازگى دختر جوان زيبارويى را به اين خانه كه خانهء بدكاران است آورده‌اند ، من مايل به آن دخترم ، به خاطر پول كم من ، رئيس اين خانه كه خانم نسبتاً مسنى است از ورود من به خانه و ديدار دختر جلوگيرى مىكند ! آن مرد بافضيلت به جوان گفت : اكنون كه دختر در معرض فساد مفسدين قرار نگرفته ، اگر به او علاقهء شديد دارى و حاضر به ازدواج با او هستى ، من وسائلش را فراهم كنم . جوان باور نمىكرد ، بهت زده شده بود ، در پاسخ آن مرد گفت : اگر اين خدمت را نسبت به من انجام دهى ، كار بزرگى كرده‌اى . آن مرد با كرامت در خانه را زد ، خانم رئيس در را باز كرد ، چشمش به قيافه‌اى الهى و چهره‌اى ملكوتى افتاد ، سخت تعجب كرد ، فرياد زد : اى مؤمن ! مىدانى اينجا كجاست ؟ اينجا محله بدكاران است ، شما را چه شده به اين ناحيه گذر كرده‌اى ؟ جواب داد : دخترى را كه جديداً به خانهء شما آورده‌اند ، براى اين پسر مىخواهم ، چنانچه ميسر است اين خدمت را انجام داده و دلى را از اندوه و رنج به در آر . جواب داد : اين دختر جهت ماندن در اين خانه نزديك به پنجاه تومان ضمانت سپرده ، شما حاضرى آن پنجاه تومان را بپردازى ؟