وجود دلبر و من حكم جان و تن دارد * تمام قدرت من در كف ارادهء اوست
به روى دوست گر افتد نگاه عاشق مست * عجيب نيست نگنجد گر از شعف در پوست
چه غم كه دود غم عشق را دوايى نيست * كه دردمند تو را درد بىدوا داروست
تو دوست باش چه پروا زيك جهان دشمن * تو يار باش چه انديشه از ملامت گوست
آن مرد كريم و بافضيلت پنجاه تومان را داد و آن دختر را گرفت و همراه پسر به خانهء خود برد ، از پسر درخواست كرد جهت كار نزد خودم باش و از همسرش درخواست نمود به دختر تعاليم اسلامى بياموزد .
پس از مدت كمى كه دختر آراسته به فضايل شد و پسر رموز كار را ياد گرفت ، عروسى مفصلى جهت آنان برگزار كرد .
مدتها گذشت ، روزى پسر به نزد آن مرد باكرامت آمد ، عرضه داشت : تو مانند يك پدر جهت من حق پدرى به جاى آوردى و بالاترين خدمت را نسبت به من انجام دادى ، هم اكنون از تو مىخواهم به من اجازه دهى همراه همسرم از تهران كوچ كرده و به محل اصلى خود شهر منجيل بروم .
آن مرد بزرگوار به او رخصت سفر داد ، پسر همراه با همسرش به شهر اصلى خود آمد ، در آنجا ماندگار شد ، رابطهء او با آن مرد بزرگ توسط نامه بود .
سالها گذشت ، براى آن مرد باكرامت سفرى به سوى رشت و بندر انزلى اتفاق افتاد ، هنگام غروب به شهر منجيل رسيد ، جمعيت كثيرى را كنار نانوايى ديد كه همه جهت نان