سالها اندر نباتى عمر كرد * وز جمادى ياد ناورد از نبرد
و ز نباتى چون به حيوان اوفتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد
جز همين ميلى كه دارد سوى آن * خاصه در وقت بهار و ضَيمَران
همچو ميل كودكان با مادران * سرّ ميل خود نداند در لبان
باز از حيوان سوى انسانيش * مىكشيد آن خالقى كه دانيش
عقلهاى اوّلينش ياد نيست * هم از اين عقلش تحول كردنىست
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب * صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گرچو خفته گشت و ناسى شد ز پيش * كى گذارندش در آن نسيان خويش
همچنين اقليم تا اقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
باز از آن خوابش به بيدارى كشند * او بركند بر حالت خود ريشخند « 1 »
استعدادهاى شگرف انسان در عرصهء معنويت
از وجود مقدّس سر حلقهء عاشقان و امام عارفان حضرت مولى الموحدين على عليه السلام نقل است كه :
اى انسان ! تصور مىكنى همين جرم و جسم و وزن اندكى ؟ در حالى كه عالم اكبر - كه مقصود جهان آفرينش يا عالم ملكوت است - در تو منطوى است « 2 » .
در توضيح اين جمله عارفانه و حكيمانه اهل معرفت داد سخن داده و به بيان عالىترين مسائل الهى كه در صفحهء باطن انسان به دست نقاش ازل نقش بسته برخاستهاند ، در اينجا گوشهاى از خصوصيّات معنوى انسان را كه بالقوه داراست عنايت كنيد ، خصوصيّاتى كه از جانب حق بر هر انسانى واجب عينى گشته كه به
هامش
( 1 ) - مثنوى معنوى ، مولوى .
( 2 ) - ديوان امام على عليه السلام : 175 ، بيان جامعيت حقيقت انسانى .