و صدقات و خيرات خود را بازگو كردم ، سؤال شد ديگر چه آوردى ؟ عرضه داشتم : بندهاى از بندگانت در شكنجهء طلبكار بود ، با قدرتى كه داشتم وى را نجات دادم و از طلبكار براى وى مهلت خواستم و سپس آنچه را مديون قدرت بر ادا نداشت من از مال خودم پرداختم ، ديگر از من سؤالى نشد و پس از آن مورد عنايت واقع شدم ، اگر من آن عظمت را نداشتم براى حل مشكلات مردم كارى از دستم برنمىآمد و اكنون اين همه عنايت نصيبم نمىشد ! !
الهى آن شيفتهء جمال ازل مىگويد :
رسيد عمر به پنجاه و پنج يا شش سال * گشاى ديده الهى كنون ز خواب و خيال
زند به اوج سعادت هماى جان شهپر * اگر روان رهد از دام حسّ و وهم و خيال
سمند نفس به صحراى طبع مىتازد * براق عقل رساند تو را به عرش وصال
چرا نمىروى اى دل به كوى صدق و صفا * چرا نمىپرى اى جان ز دام جهل و ضلال
چو جان ز دام حوادث رود به ملك بقا * رهد مسيح تجرّد ز فتنه دجّال
خوش آن زمان كه ز دام جهان كنم پرواز * زند به باغ ابد مرغ جان من پر و بال
از اين سرا همه ياران و همرهان سفر * شتافتند به ملك ابد ز شوق وصال